دیروز به این پسره، حلواییه، گفتم که نون می پزم!
کفش برید!
جالب بود، انگار که آدمها حسب تجربه های زیستی هی به هم نزدیک و نزدیکتر می شن! وقتی گفتم نون می پزم گفت نه بخاطر پولش، بخاطر حسّی که به آدم می ده، خیلی کار خوب و جالبی باید باشه!
ته حرفش یکم هم برمی گشت به اینکه این کار خونه و خاطرات و گذشته آدم را مرور می کنه و تحمل شرایط راحت تر می شه...
جالبی اش این بود که انگار خیلی هم کلفت است!! دانشجو داره!! دنبال دانشجوی مکانیک یا مواد می گرده که بهش بورسیه بده! کسی از شماها این کاره نیست؟ البته می گفت باید اینجا باشه منتهی اگه کسی باشه، و خوب باشه، می شه باهاش چونه زد.
این رفقای ما هم همه کلفت شدند، فقط ما ماندیم نازک این وسط!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر ۱۴۰۳ ساعت 13:45 توسط مسیح
|