عصری رفتم اتاق دانیال،
می بینم یک دپوی تازه وسیله اضافه شده!
نگو طرف انباری هم داشته، یک عالمه کارتن خالی توش بوده، براش آوردن بالا گذاشتن. باضافه جعبه آچار، و لوازم داغون ماشین مثل برف پاک کن و لنت کهنه و ...
خداوکیلی چرا اینها را نگه می داریم آخه!
یک کارتن به چه بزرگی برا گیتارش بوده! لامصّّب! بنداز!
دارم استنبلی پلو می پزم. کم کم باید خوراکی هامو بخورم که یکشنبه که دارم می رم چیز زیادی نمونه خراب بشه.
اتاق این پسره بوی نا می ده! آفتاب نمی گیره اتاق را بخاطر همینم هست که یک بوی کهنگی و نشستگی توشه! بوی کپک!! ترسیدم جمع کردم اومدم اتاق خودم! دیگه همینم مونده بیماری تنفسی بگیرم، سر هیچ!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۳ ساعت 1:5 توسط مسیح
|