صبح تا داشتیم می رفتیم، حادثه ای رخ داد که می تونست کل برنامه را بریزه به هم!
خانوم چی جلو بود من و مصری عقب سرش. پیاده روها باریک است اینجا. کلا تمایلی به این ندارند که آنچه را دویست سال قبل ساخته اند عوض کنند. با کوچه های باریک و ساختمانهای قدیمی و محله های سنتی حال می کنند و توشون زیست می کنند. من داشتم می گفتم که چون آشپزخونه خیلی کثیف بوده لیوان را با آب جوش شسته ام و تو ماکروویو هم گذاشتم که ضدعفونی بشه و الخ. خانوم چی رو لبه پیاده رو راه می رفت یک لحظه پاش خم شد، تعادلشو از دست داد، با کلّه رفت که بیفته به سمت جلو، درست جلوش تیربرق بود! اگه نتونسته بود تیربرق را بگیره کله اش می کوبید به تیربرق فلزی و شدت ضربه هم اندازه تمام گوشت تنش بود که قابل توجه است!! دقیقا داشت می رفت که یا از پا یا از مغز یا از دندون و دماغ به گا بره!
قبلترش، یک دوچرخه ای که تو موبایلش بود شاید، یا سرعتش زیاد بود، کوبید زیر منصور مصری!! بعد که ایستاده بود هنوز نمی دونست چی شده و باید چی بگه یا بپرسه...
بهرحال کنار همه قشنگی هاش، اینها هم هست.
خانوم چی می گه پسرم بی تابی می کنه. نه سالشه گویا ولی خب، همینکه زنگ بزنه و غر بزنه و گریه کنه و ...، ماااااااااادر به هم می ریزه...