یکشنبه ای که گذشت.
رسیدیم به ساعت هشت و خرده ای شب، کمبریج، انگلستان.
قرار بود خانوم چی صبح بره خرید، من و مصری دو و نیم بریم دم موزه و سه نفری بریم موزه.
مصری، یک و بیست و هفت دقیقه پیام داده که من یک و سی و پنج دارم میرم! میای؟!!
خب کسمغز! من تو هفت دقیقه می رسم هم بشاشم هم بخورم (ناهارمو منظورمه نه شاشمو) هم لباس تن کنم؟ بگو می خوام تنها برم من که از خدامه. نوشتم نمی رسم آماده بشم تو برو من سر قرار می رسم.
دیگه یکم نون ماست خوردم و لباس اتو زدم و حوالی دو با دوچرخه راه افتادم. شهر به غایت زیبا، رنگی، پر انرژی و شلوغ بود. شلوغ خوب! کسی نه عجله داشت نه اخم! فقط مرده شور اونهمه چینی کریه المنظر را ببره که ریده اند به قیافه شهر!
باری. از یک جایی دیگه نمی شد سوار دوچرخه رفت، پیاده شدم.
از یک جایی نمی شد دوچرخه را با دست برد حتی!! قفلش کردم و پیاده دنبال گوگل مپ راه افتادم...
خانوم چی دم موزه نشسته بود منتظر ما. گفت برنامه را عوض کردم نرفتم خرید! رفته بود یک دهی نزدیک همینجا که یک سریال تلویزیونی را توش فیلمبرداری می کنند. کلا انگلیسی جماعت هم برای اینکه خرج دکور و شهرک سازی و ... نده، هم از این نظر که توریست جلب کنه، هم خودشو بشناسونه به همه، از این کارها زیاد می کنه. سریال را کف خیالونهای شهر لای مردم عادی تو کلیسای عمومی و درمانگاه محلی پر می کنه! بعد هم می نویسه کی بوده و کجا بوده و لذا خیلی ها می رن دنبال دیدن صحنه ها، کار و کسب محلی ها می چرخه، همه هم خوشحالند! بعد تو کل فیلم و سریال جنایی شما اصلا پلیسی که اسلحه دستش باشه نمی بینی!! مطلقا! فقط دنبال حل معما هستند و اینکه حرفها را چطور کنار هم بذارند. خیلی مهوّع اما مثلا می بینی گروه فیلمبرداری فقط یک لندرور داره که کاملا عادی هم هست و تو دو سه تا سریال کاملا متفاوت همون ماشین داره استفاده می شه! انگاری بگیر نوبتی سوارش می شن!
باری. خانوم چی اونجا را دیده بودو خوشحال بود. رفتیم موزه. موزه های اینجا فکر کنم همه مجانی است. با مصر شروع شد و بعد به چین و ژاپن و کاسه های چینی رسید. تابوت های مصری ها نشان می داد آدمهای نفله و قد کوتاهی بوده اند همون زمان هم!! من توی تابوت مصری ها باید دولا دفن بشم! کاسه های چینی هم که افتضاح بود یعنی فکر کن بشقاب شکسته های خونه خودتونو بری تو موزه ببینی! اصلا یک مرض عچیبی دارند دیشب هم که شام خوردیم با اینکه رستوران معروفی هم بود اما یک سری بشقاب داشت که از بس استفاده کرده بود کنده کنده شده بود لبه هاش. اصرار دارند کهنه را همونجور کهنه نگه دارند که قدمت و اصالت را براشون نمایندگی کنه! از این کاسه چینی ها بدتر بقیه نمایشگاه بود که به نقاشی اختصاص داشت! چیزی که من اصلا درکی ازش ندارم. احمقانه به نظر میان اصلا! ولی خب از نفهمی من است نه از ذات کار.
یک عالمه نقاشی های لختی و مجسمه های کون برهنه هم بود. خانومها سینه هاشون بیرون بود و هیچ کوسی را نه تراشیده بودند نه ترسیم کرده بودند اما آقایون به وفور با شومبول بودند. بخصوص بخشی که به بازیهای المپیک یک قرن قبل برمیگشت و گویا همه ورزشکارها کون لخت بودند! کون لخت کشتی می گرفتند، دیسک پرتاب می کردند و ....
یک چیزی می خوندم یکبار که چرا آلت نرها تو مجسمه ها کوچیک تراشیده می شده. نوشته بود که قدیم ارزش بوده که آلت نر کوتاه باشه! مد بوده! معتقد بودند هرچی کوتاهتر باشه اسپرم مسیر کوتاهتری را از تولید تا مصرف طی می کنه و بچه بهتری ساخته می شه! بعععععدها بود که لذت جویی شما زنها آلت خرکی را برد توی بورس و الا از اول اینجور نبود. بعضی جاها رو آلت بچه ها برگ زیتون بود. عین شورت، یک برگه سه پر که برگ زیتون نیست (!) روی آلت مذکور نصب شده بود. شایدم از اول بود. خونده بودم که یک زمانی کلیسا مجبور می کنه که این کار را بکنند که خدا خشمش نگیره!
قشنگ ترین قسمت نمایشگاه بخش سلاح ها بود. کلاه خودهای مختلف برای انسان و اسب حتی. شمشیرهای مختلف، خنجر و انواع الات قتّاله! یک بخشی هم ایرانی بود. شمشیرهای ایرانی منتهی ایران بزرگ که از خنجر یمنی تا وسایل هندی را هم شامل می شد. این چاقوهای چندکاره سوئیسی هست که دسته قرمز داره، داشته اید؟ یکی از اینها بود مال خدا سال قبل!! تقریبا با چرخیدن تو موزه ها می شه خیلی ایده برای تولید و فروش پیدا کرد! هرچند خیلی هاشو ماها درک نمی کنیم و به زندگی امروز دیگه نمی خوره. تو کل نمایشگاه سه چهارتا پیانو فقط بود. یعنی بشر که اونهمه کلاه خود و زره و شمشیر و ... برای خودش تا خرش ساخته، ساز و اسباب شادی خیلی کمتر درست کرده است. مکانیسم کار پیانو را می شد تو یکی از قدیمی هاش دید! باحال بود.
بعد از موزه رفتیم که یک قهوه بخوریم. خاک تو سسسرشون! یک شات قهوه که تو پرتغال هشتاد سنت هست را داد سه پوند! خانوم چی که بجز کاپوچینوی سه و نیم پوندی یکم نون خمیر و کره مربا هم سفارش داد به هشت و نیم پوند، تمامش هم موند. حالا درد ولی این نیست! درد این بود که اینقدر چرک بود که اصلا دل آدم نمی گرفت چیزی بخوره ولی این گاو با اشتها خورد. قاشقها و کاردها استیل و افتضاح! نعلبکی زیر قهوه لکه و پر از جای انگشت... یعنی جوری بود که من دلم نگرفت نه با قاشق نه کارد یکم از اون کره را به دهنم ببرم ببینم چه مزه می ده! خیلی بد بود. چیزی نگفتم ولی خب، خااااااااااااک تو سرشون با تمدّنشون وادعاشون که کون خر را پاره کرده است.
قرار شد یکم خرید کنیم برگردیم. من خیارشور و نون برای ساندویچ تخم مرغ می خواستم، آخر وقت بود و خیارشورها بزرگ. نخریدم. سوا شدیم و من رفتم یک فروشگاه دیگه که دو ساعت قبلتر بسته بود! رفتم یکی دیگه و اقلام مورد نظرم را خریدم، امشب ساندویچ تخم مرغ درست می کنم با خودم می برم که فردا تو صف سلف نایستم و از اول صبح تا وقتی که تست خانوم چی اینها شروع می شه بتونم بلکه یک تست دیگه برای خودم سامان بدم و انجام بدم، اگه خدا بخواد...
یک کنسرو لوبیا خریدم خوردم. با زیتون شور، پستو و نون. خیلی بود دارم می ترکم!