دوشنبه
عصر روز دوشنبه است، تو حیاط نشسته ایم، من کیک گذاشتم و نزدیک بود که بسوزه! به موقع رسیدم به جونش!! شام، کشک و بادمجون داریم. تو پرتغال کشک نیست، نمی تونم هم ببرم. فکر می کنند مواد منفجره است نمی ذارن ببرم تو هواپیما. از طرفی عطر بادمجون...
بگذریم.
امروز ناهار رفتیم دانشگاه منچستر. یکی از اساتید تراز اونجا را اصالتا هم اینجایی نیست می شناسیم. آبجی جزو گروه تحقیقاتی طرف هست و من هر موقع میام یک ناهار همیشه باهاش بیرون رفته ایم. داره می ره دبی برای کار و بعد که ازش جدا شدیم من به شدّت احساس اندوه کردم که حتی یک عکس یادگاری باهاش نگرفتم. مرد بزرگی است. اینجا اقلا پنجاه درصد موارد می تونی مطمئن باشی وقتی کسی تو جایگاه بالایی هست، استحقاق جایگاهش را داشته. هوشی، سوادی، پشتکاری... این آدم هم از همه اینها بهره داره. درباره پایان نامه ام پرسید، بعد که وضعیت را یکم براش گفتم یک کتاب بهم هدیه داد! رفت سر یک فصل و برام برگ زد و سرفصلها را خوند. باورتون نمی شه می دونید چی بود سرفصل؟
چگونه دکتری نگیریم! برداشت این آدم از آنچه من گفتم در کمتر از یک دقیقه این بود که گذشته از آنچه نتیجه تحقیقات من بوده، شیوه بیان اونها مهمه. تلویحا داشت بهم می گفت اینجوری نمی تونی دکتری بگیری! شیوه بیانت را درست کن! کم پیش میاد حرف کسی اینقدر تو ذهنم بمونه. اینو جان ماریو هم دو هفته قبل بهم گفت. اون گفت وقتی می خوای چیزی را به کسی منتقل کنی باید بدونی دقیقا چطور باید چی بگی! یا همچین چیزی. کتابش الان رو میز است و می خوام بخونمش. از معدود چیزهایی که دوست دارم بخونم چون خیلی سال است من کتاب نخونده ام. بخصوص کتابهایی این ژانر...
از حیاط مجاور صدای گفتگوی دو سه تا آقا میاد. دو سال پیش یک خانوم هم صداش میومد. هفت و نیم عصر است و هوا هنوز روشن است اما انگار اینها این ساعت شام یا عصرانه می خورند. آقا ها سنشون بالاست ولی روپا هستند و اون خانوم یکم از اینه مسن تر بود و یکی دو سال قبل هم مرد. همسایه بودند. یک حیاط پر از گل دارند. می شینند حرف می زنند و صدای قاشق چنگالشول میاد. نمی فهمم چی می گن. لهجه را متوجه نمی شم نمی خوام هم گوش بخوابونم...
موقع برگشت از ناهار سوار یک اتوبوس شدیم. یک دختر جوان، خیییییلی جوان، راننده بود! جوری که به خواهرم گفتم انگار این اتوبوس باباشو برداشته فرار کرده است! عینک آفتابی اش را زده بود و خیلی با جدّیت کار می کرد. سر یک چهارراه به نحو ماهرانه ای اتوبوس را از یک زیگزاگ رد کرد! ته خط پاشد ایستاد توی در و به تک تک مسافر ها گفت چیییر! بعد تابلوی اتوبوس را به خارج از سرویس تغییر داد، درش را بست و جوری گاز را بست بهش که کیییییییییییف کردم! یک آقا هنوز تو اتوبوس بود، انگار بگی ممتحنش بود، یا کسی که باید همراه تازه کارها باشه که پشتیبانی کنه. لذتی که تو وجود اون دختر جوون بود کاملا مشهود بود، و ملموس...
تو یک رستوران ژاپنی ناهار خوردیم. من جوجه سفارش دادم. خوشمزه بود. نمی دونم جوجه ها را چطوری درست می کنند که هم پخته است هم خشک نیست و فشردگی پذیر است. قبلش یک کاسه لوبیا با پیله بخار پز شده برامون آورد. ما بهشون می گفتیم هلّر و سر مزرعه خام خام می خوردیم. کلا غذاخوری اینها جالبه. کمبریج روز آخر ماهی برداشتم، ماهی سرخ شده بود در روغن. کنارش یک سالاد گرفتم که حلقه های بزرگ پیاز قرمز بود، اسفناج خام بود و یک معکب های قرمز که فکر می کردم گوجه است و لذا نمک زدم بهشون و بعد فهمیدم هندونه بوده اند!!
یک طیّاره از بالا سرمون رد شد، یادم افتاد به ابرام! به خاااااااااک بر سر بی عاقبتی به اسم ابرام! چقدر بازیجه و آلت دست شد و خون به گردن گرفت و آخرش عین گه به درک واصل شد! به دست اعوان!! اونقدر تعلل کنی که یقین کنی جونشون از دست رفته بعد بری برسی سر جنازه ها...
بوی آتیش میاد...
بوی چوب...