یک زمانی تعریف سواد، خواندن بود و نوشتن.

مایه شرمساری است که بگم این مدت که کمبریج بودم و باید یک چیزهایی را رو کاغذ یادداشت می کردم، چنان دستخطم فاجعه شده بود که انگار بگی این دست یکبار شکسته و سه سال تو گچ بوده است! خیلی بد، خیلی بد! خیلی خیلی بد شده بود دستخط معمول خودکاری ام...

از یک زمانی به بعد گفتند خواندن و نوشتن سواد نیست دیگه، جزو الزامات و چیزهای ابتدایی است و کسی که کار با کامپیوتر را ندونه، بی سواد است. خب ما بلد شدیم روشنش کنیم، خاموشش کنیم، یو اس بی را بصورت امن ازش بیرون بکشیم، گاهی هم که زورمون نمی رسه شات داون کنیم و باز روشن کنیم که خدای محمّد بکنه و خود به خود باگش رفع بشه!

بعدها دیدم که این کافی نیست. یک جایی خوندم که سواد اون است که کسی از اپ های مختلف مطلع باشه و بدونه کدوم را کجا استفاده کنه! نشسته ام با اکسل چندتا نمودار از آزمونهای هفته قبل ترسیم کنم، به نظرم رسید خیلی احمقانه است!! پردازش داده ها باید با ابزار خودش انجام بشه. دیتا ماینینگ...

این جماعت یک مصاحبه کاری داده اند، تمامشون ریده اند، بعد خودشون باور دارند که خیلی خوب داده اند!!

مشکل دقیقا همینه همیشه که نمی فهمیم چه کرده ایم. از دریچه دیگران نمی بینیم فعلمونو.