دیشب تو راه بودم. ردیف بیست، صندلی مجاور راهرو. کنار دستم یک خانوم بود و کنارپنجره پسرش نشسته بود. پشت سرشون شوهر خانومه بود با دخترش! جالب بود تقسیم بندی شون! خیلی قابل درک بود. خیلی لذت بخش بود. خانومه جوون بود. کتاب داشت و طی سفر یکم کتابشو خوند، یک عالمه با پسرش حرف زد، گاهی برگشت پشت سرش هم. از اون لاغرها، مثبت ها، دوست داشتنی ها بودند بخصوص پسرش و مادرش! دختره به باباش رفته بود و ملاحت مادر را نداشت. تمامشون لاغر و باربی بودند یک جوری که یکبار نگاهم افتاد به پای پسره، رونش، انگار بگی یک استخون باشه و یک پارچه روش آویزون کرده باشی برای خشک شدن، به طرز وحشتناکی می شد پهن شدن سر استخونها را دید! ولی باهوش، باحیا، استایل موی بسیار زیبا، چشمهای درشت، سرجمع بور...

حالا مهم نیست اینها. خواستم بگم از یک تیپ هایی خیلی خوشم میاد، اینها گاهی که به پستم می خوره خیلی لذت می برم. یادمه نقاشی خانوم هم یک دماغی داشت از اون تیپ ها که من خییییییییییییییلی دوست دارم! بعدها البته عمل کرد که بتونه نفس بکشه ولی من اگه به جاش بودم ترجیح میدادم قشنگ باشم اما نفس کم بکشم!

باری. پرواز تاخیر نداشت. حدود یکربع بعد از موعد کلنگشو زدند و حرکت کردند. خییییییییییییییلی زمان گذشت، چشمم افتاد به ساعت خانومی که تو ردیف ما اون سمت راهرو بود. باور کردنی نبود فقط چهل دقیقه از سفر گذشته بود! من باسنم خسته شده بود! حوصله ام سر رفته بود. یکم چشم چرخوندم، ساعت کناری اش هم همونو نشون می داد!! موبایلمو در آوردم نگاه کردم، یا قرآن!! فقط چهل دقیقه رد شده بود و من باید قریب دو ساعت دیگه تو اون طیاره می نشستم!

به مکافاتی زمان گذشت...

خیلی مکافات...

خیییییییییییییلی مکافات!

اینقدر بدم میاد از سفر که نگو! از جابجایی بیزارم. از حرکت. از جابجا شدن. از به هم ریختن نظمی که بوده یا هست...

به اتاقم که رسیدم، ماست چکیده ام روش یک حالی شده بود. هنوز نریختمش، اما تخم نمی کنم که بخورم هم!! روشو ریختم دور البته. یکی دیگه از ماست ها خوب بود نسبتا. از اون خوردم و چیزی ام نشد. دو تا شیر داشتم ریختم وجوشوندم و مایه ماست بلغاری که دو سال از تاریخ مصرفش می گذشت بهش زدم و پتو پیچش کردم. صبح، هنوز شیر بود نامرد!!! نگرفته بود. داغش که کردم برید!

آبجی دیروز دلمه پخت و یک عااااااااااااااالمه اضافه پخت که من آوردم. دیشب تا تونستم دلمه خوردم! یک نون تافتون تازه هم ظهرش خریده بودم آوردم، اونم خوردم. دلمه با نون خوردم! یکم هم نون و ماست!! سیر نمی شدم!! همون شبی خمیر کردم و امروز صبح تا اومدم چهارتا نون بپزم کارگرهای عایق کار مشغلشونو روشن کرده بودند رو پشت بام...

آنجلا یک یادداشت گذاشته بود رو میزم و یک کلید. نوشته بود وسایل دوستت را از اتاق فلان ببر به اتاق بهمان! خیلی رو دارند اینها دیگه!! یکبار همه را براش یک طبقه جابجا کردم الان یک اتاق سمت آفتاب خالی شده براش در نظر گرفته اند به من نوشته جابجا کن!! صبح رفتم دیدمش، گفتم خودش میاد جابجا می کنه! نکبت! به پسره هم پیام دادم پاشو بیا دیگه! کونی! دو ماه است ول کرده رفته ایران! خب چه خبره؟! امشب پرواز داره گویا. اگه نندازنش پایین قراره فردا ظهر برسه. می تونم درک کنم چه استرسی داره طفلک. پروازهایی که باید دعا کنی انجام بشه، بعد پیش خودت فکر می کنی اگه زدند انداختند کشته شدم یا ناقص شدم بعد با خودم چه فکری می کنم که اینهمه تلاش کردم سوار این طیاره بشم؟! برزخی است که تا گرفتارش نباشید کنه و بنه اونو درک نمی کنید. و این فقط بخشی از ماجراست. همین که بذارند سوار بشی، مدراکت، وسایلت... دیروز نامرد دو تا شیشه کشک از کیف من بیرون کشید جلو چشمم انداخت تو سطل!