رفتم لینکدین.
راستش عین خر خوابم میاد، هم روم نمی شه الان پاشم برم، هم آفتاب است و گرم. یک چایی گذاشتم اینو بخورم می رم ولی!!
تو لینکدین، عموزاده را دیدم که بالاخره خسته شده از آرایش و یک دانشگاهی تو فلانه خارجه ثبت نام کرده و اعلام عمومی هم کرده است. الان نگاهش که بکنی لبهای ژل زده و باقی بخشهای دستکاری شده اش یک قیافه فجیعی را ازش به جا گذاشته که خب، تقصیر کسی هم نیست البته. خدا بیامرزه باباشو.
آبجی، نگران است. پسرش را بردن سربازی، دکتر را فرستاده اند مرز افغانستان! سه ماهی هست که خون می خوره و دستش به جایی بند نیست. ماها از بی کس ترین آدمهای روزگاریم و این یکی از نمودهای بی کسی است!! بعد از یک عمر اقتدار، الان دنبال هر خرده پاسبانی که بتونه بچه را دو قدم بیاره عقب تر می گرده! ولی، چرا باید این کار را بکنه. چرا باید بکنند؟ اگه قانون سربازی برای همه بود، نه زنها ازش معاف بودند نه آخوندهای حرومزاده، اگه کشور اقتداری داشت که هر خری تفنگشو سمت ما نشانه نمی رفت، چه فرق می کرد ایران مرکزی با لب مرز؟ خدا بیامرزه عمو ام، سربازی اش را توی خوی گذرونده بود. فکر کنم هر موقع یادش میفتاد مغز استخونش یخ می بست!
خیلی خسته ام. خوابم. باید فردا بمونم خونه. این فلش را هم برای استادمون می ذارم رو میزم بیاد ببره دیگه، خسته که نمی شه!
میشه؟
در فلان دانشگاه چندتا پوزیشن کاری باز شده. آبجی و بعضی کسایی که می شناسه شرکت کرده اند. رقابت است. امروز تمام شد بعد از یک هفته. از هرکدوم می پرسم خب، مصاحبه چطور بوده، می گن عالی!
این فقط در یک صورت میسر است اونم این که هیئت داوری آدمهای آرام و موقری بوده اند و هیچکس را تو جلسه اراده یا مصاحبه اش به خاک و خون نکشیده اند. وقتی با انسان طرف باشی، اعصابت راحت است...
همسایه ام که عجله ای رفت ایران، باباش را از دست داد. الان سراغشو گرفتم گفت تمام کرد. عبارت، تامل بر انگیز است. تمام کرد!
چیو؟
خودش کرد؟
تمام کرد.
کرد یا کردنش؟
عجیبه این حالت هم. وقتی معادلات یک زندگی سی چهل ساله به هم می خوره و توزیع بارها و بادها عوض می شه. وقتی...
من دو تا چیز را خیلی طالبم بدونم. خییییییییییییلی دلم می خواد بفهمم.
یکی اینکه آدمها تو لحظه مردن به چی فکر می کنند، چطور به زندگی نگاه می کنند، اگه فرصت برگشت بهشون داده می شد، چه می کردند؟ دقیقا چی تو ذهن و قلب و حس کسی که در آستانه مردن است می گذره؟
دومی، اینه که تو ذهن دختربچه ها چی می گذره! وقتی فارغ از محیط تو عالم خودشونند، دقیقا به چی فکر می کنند و چطوری فکر می کنند...