خورخه لوئیس بورخس سروده:

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی…
که محکم هستی…
که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی
با هر خداحافظی
یاد می‌گیری

تو این دو روز دومین باری است که یک متن را به فارسی می خونم اما درک نمی کنم. قبلی هم یک نظر روانشناسی بود. فرستادم برای یکی رفقای این کاره، پرسیدم تو که درسشو خونده ای، فهم می کنی این چی می گه؟

هنوز جواب نداده.

این شعر را هم فهم می کنم و نمی کنم همزمان! همون بیت اولش گیر می کنم! دومی گیر می کنم! لامصب نمی دونم چی می خواد بگه. تو انگلیسی خوندن هم همین مشکل فهم را دارم. می خونم، می فهمم، اما نمی فهمم چی گفت!!

کسی می فهمه چی می گم؟!

من نفهم شده ام...

یک بعدی...

متن های غیر از مهندسی را، چه شعر باشه یا روان شناسی، درک نمی کنم، و این -بر خلاف برخی از شمایان- مرا زجر می دهد...