ثبت نام دانشگاه انجام دادم باز...

نمی دونم برای چندمین بار...

تمام که شد به این همسایه بابا مرده ام پیام دادم که من انجام دادم و مشکلی نداشت. آخه چند شب قبلتر پیام داده بود که مشکل داره و نمی تونه ثبت نام کنه.

دیدم مشکل را حل کرده.

ازش پرسیدم برنامه ات چیه کی برمی گردی؟

می بینم نوشته من برگشتم، با هزار ترس و تاخیر و دلهره.

خب، جالب بود. انتظارشو نداشتم. داشتم فکر می کردم بعضی باباها حتی مردنشون هم زحمت است برای فرزندان!!

خدا شاهده!

جمله خیلی سنگین است و مملو از بی شرافتی اما، حقیقته!

قبلا نوشته ام که این چقدر ناراحت بود از دست خانواده اش که از فرزند داشتن فقط کردن توش و بیرون نکشیدن را بلد بوده اند. چقدر به پسر خاله اش حسادت می کرد. الان به هر تقدیر باباش مرد، جنگی رفت خاکش کرد و برگشت سر کار! می تونم بفهمم چرا نمونده است ها. بهرحال کسی که تازه یک شغل را شروع می کنه و کارمند است نمی تونه به بهانه مرگ باباش چهل و پنج روز بذاره بره. و اصولا بره که چه کار؟ مرد دیگه. چکارش می شه کرد؟ خیلی هم زحمت کشید اینهمه راه بالغ بر هزار یورو خرج کرد رفت بدرقه باباش. شک ندارم وقتی باباش اینو بدرقه می کرد هزار یورو نداشت تو جیبش!

الدنگهای مستحق مرگ!

ولی حالا از این گذشته وقتی گفت برگشتم، با خودم فکر کردم من چقدر احمقم که جویای حال این بوده ام!! شده که شما هم برای بعضی ها حکم روشویی و توالت فرنگی را داشته باشید که مصیبت هاشونو باهاتون فقط مطرح می کنند؟ یک خانومه بود اینجا ،خانوم نیازی! این حرومزاده هر موقع به چس ناله بود به من پیام می داد. بعد شش ماه اومده بود به گفته خودش 47 تادوست پسر عوض کرده بود!! یعنی یک حرامزادگی ذاتی لازم است که شما آدمهای اطرافت را عین میوه های توی یخچالت دسته بندی کنی که هر کدومش را وقتی بهت حال می ده برداری شیاف خودت کنی و باقی موارد به تخمت نباشه که طرف اصلا هست، نیست، حالا نیازهاش که تو سرش بخوره!

جوری دمب نیازی خانوم را از ته بریدم که بعدها که برای دلجویی یک پیام ساده بهش دادم جواب داد، اما دیگه بعد از اون جواب، نه من به اون، نه اون به من، پیامی ندادیم حتی...

خوب کردم.

خلاصه کنم:

به درد بخورید!

یک لحظه به خودتون بیاید ببینید مصرف کننده دوستان و اقوام و آشنایان هستید، یا تغذیه کننده شون!

در هر دو حالت ریده اید! اگه روابط متعادل نباشه، قطعا فرو می ریزه، فرق نداره که زالو باشید یا میزبان.

تکرار می کنم که حلقه سایز 61 دیگه کوچیکه برام انگشتم! مفید باشید!!

چقدر هم دلم یک ساعت می خود مردونه بزرگ با بند چرمی یا پارچه ای (اینم آپشن دوم)

بدید دیگه!! به جونتون بسته؟ اقلا تو وصیت نامه هاتون ذکر کنید نامرد ها!