هویج
با بچه خواهرم چت کردم، پرسیدم مامانش چشه. البته یکی دو تا مشکلی که از قبل می دونستم را شمردم و گفتم بجز اینها چشه؟
دیدم میگه هیچی.
بگو خب مریضی بشر؟!
یادم افتاد به خاله ام. قبلا نوشتم ازش. وقتی عید امسال بعد از سالها رفتم خونه اش تنها چیزی که اهمیت نداشت من بودم! این زن تمام وقت گریه کرد، زر زر کرد، هق هق کرد، که فلان قدر سال قبل فلان خر فلان حرف را بهش زده است. من هرچه نگاه می کردم که خدایا حالا یک ساعت بعد از پنج سال،کوتاه بیا زن، دیدم نه، نمی تونه. نه که نخواد، شعورش نمی رسید، و زورش به خودش نمی رسید. اینقدر که اون حرفها و خاطره ها تو کاسه سرش تکرار شده بود و ضرب اهنگ داشت. همونجا به زندگی دشوار خاله ام نگاه کردم وقتی تو جوانی شوهرش فوت کرد و با سه تا یتیم بی پشتوانه به چه سختی بچه ها را بزرگ کرد. بچه ها الان همه از آب و گل در آمده ازدواج کرده همه تولید مثل کرده اقلا یک ماشین و یک خونه و یک باغ هم دارند. چیزی که خیلی هم عرف نیست تو آبادی ما که جوونی به سن اونها اینهمه مایملک داشته باشه منتهی، دارند. خدا بیشتر بهشون بده. می خوام بگم این خاله بیشعور ما او سی سال زندگی دشوار را طی کرد و اینجور ماتم نگرفت، الان که همه چیز به بار نشسته و آرام شده و حتی مشکل معمولی ای هم نیست دیگه دم دست، عیدش را به عزا سپری کرد. خواهر ما هم بدتر از اون، درسته مشکلات درشتی داره اما با تکرار مشکلات برای خودش و بزرگ نمایی شون به جایی رسیده که الان دیگه درست حرف هم نمی تونه بزنه!! ازش می پرسی چطوری؟ میگه ایشاالله مشکلات حل می شه! خب مرگ!! چه طرز بالغ بودنه؟!
جدا، این چه طرز بالغ بودنه؟!
بچه را تا توی حجله، نوزاد می انگارند و مشکلاتش را مشکلات خودشون می دونند و آه و ناله و نفرین و بدگمانی و ...
چتونه واقعا؟!
سوپ دارم می پزم. دوشنبه هم باید برم دانشگاه دوستمو که برای کار می ره نروژ ببینم. باید بسپرم بهش برای منم یک ریشی گرو بذاره، بار کنم برم.
هویج ندارم. به چشمم خورد ها، نخریدم. خر شدم. حالشو هم ندارم پاشم برم بخرم!