سراب
داشتم فکر می کردم...
من، شاید عین هرکسی دیگه، بخشهایی از زندگی را تجربه کرده ام،
حتی شاید کهنه و مندرسش کرده باشم جوری که دیگه هم دلم نخواد تکرارش کنم،
مثلا درس خونده ام، چیزی که برای خیلی ها شاید میسر نبوده تو زندگیشون،
مثلا سالها ماشین شخصی داشته ام، جوری که مندرس شده خواسته اش و درحالی که می تونم، ولی دیگه نخریده ام این سالها...
مثلا مالک خونه بوده ام
بعد، در عین حال، بخشهایی از زندگی را نزیسته ام!
مثلا زندگی متاهلی را نچشیده ام،
سکس را جوری که زیسته باشم، نزیسته ام،
والد بودن را، زندگی نکرده ام،
خرجی کسی را نداده ام، کادو به کسی نداده ام، کم پیش اومده کادو بگیرم، یعنی اونقدر نگرفته ام که لبریز بشم و سیر بشم و اشباع باشم...
به طبع، دنبال آدمهایی نمی گرده آدم که تکرار زندگی جاری اش باشند بلکه برعکس، می خواد با کسانی ارتباط برقرار کنه که اون جنبه های نزیسته را زیسته اند. وقتی به این آدمها نزدیک می شه می تونه بی آنکه شخصا تجربه کرده باشه، بچشه طعم چیزهایی که نداشته را.
بذارید مثال بزنم، شما چطور یک کتاب می خونید لذت می برید؟ سفرنامه فلان به فلان جا! چون اولا اون موضوع را دوست داشته اید، دوما شرایط مهیا نبوده خودتون برید، کتاب را که می خونید اون تجربه را در یک تراز پایین تر زندگی می کنید. باهاش هیجان زده می شید غمگین می شید حسسسسسسسسسش می کنید واینه که کتاب را براتون جذاب می کنه جوری که شاید تا تماش نکنید زمین نذارید.
یک مسابقه فوتبال را چرا با اشتیاق نگاه می کنید؟ چون دوست دارید و نشده که تو زمین باشید پس پای تلویزیون همپا می شید با یک فوتبالیست تا آنچه را دوست د اشته اید و بهش نرسیده اید، با اون طرف مزه مزه کنید،
جواب هم میده. حالا مغز آدم چطوری تنظیم شده که ارضا می شه و می پذیره، شده دیگه، همینه،
حالا تو رفاقت ها هم، طبیعی است که من دلم بخواد به یک زن متاهل صاحب فرزند پولدار با موقعیت اجتماعی ممتاز نزدیک بشم. نه برای اینکه بخوام باهاش سکس کنم یا چمیدونم اسممو بتپونم تو وصیت نامه اش یا تیغش بزنم، به این لحاظ که هر کدوم از این آیتمها به تنهایی یکی از آروزهای من بوده که زندگی اش کنم و وقتی همه اینها تو یکی جمع می شه طبیعی است که من جذبش بشم و بخوام که کتابش را بخونم! کتابی که بخشهایی اش در گذشته اش نوشته شده و بخشهایی در حال نوشتن است. طبیعی است بخوام این کتاب را هر لحظه برگ بزنم هر لحظه پیام بدم زنگ بزنم یا خوشحال بشم از پیامش و تماسش و ...
یک گاهی، یک آدمهایی را پیدا می کنم که اینجور اند، چنننننننننند آیتم مطلوب را دارند، بعد با بعضی هاشون که می شه همپا بشم، یکم که زمان می گذره، واقعیت ها که نزدیکتر می شه، می بینی که خب نه، اونم مثلا توی فلان آیتم مطلوب تو، بد کار کرده، تو اون یکی هم بدشانس بوده، اون یکی هم با سیلی صورتشو سرخ کرده، اون یکی هم باد می ده، اون یکی هم، اون یکی هم...
بعد، به خودت میای می بینی که درسته اولش و تا یک مدتی کتاب زندگی محترم اون انسان شریف جذاب بوده برات، اما از یک جایی به بعد دیگه نمی کشه تو رو. نمی خوای بری رمان کلفتی که داشته را برگ بزنی، نمی خوای تو آنچه امروز و فردا تو کتابش می نویسه همقدم باشی. چرا؟ چون می بینی با رویاهای نزیسته تو فاصله داره. چون زندگی واقعی داره با مشکلات واقعی و این خیلی فاصله داره با کمبود های تو! با خواسته های مطلوب تو. این می شه که روزها ممکنه بگذره و دیگه پیامی ندی، پیامی نگیری، و برات عجیب هم نباشه...
یک گاهی آدم به حقیقت های پیرامونش که نزدیک می شه اصلا ممکنه دلش بخواد فرار کنه! وقتی می بینه هی وای من این که اصلا الانه است خراب بشه!
برمبه!
می دونید رمبیدن چیه؟
برمبه!! فرو بریزه! بعد تازه دردناک می شه که آنچه جذاب بوده برات داغون شده! ترجیح می دی اصلا نبینی که چی به سرش اومده که همیشه فکر کنی اقلا سرپاست! با همون قدرتی که تونسته بود سرپا بمونه، همچنان هستش...
بعد اینو، برای من تفسیر می کنند که، هم دوست داری یکی باشه، هم می خوای اونم نباشه!
من، کجام غلطه؟!
هیوا ؟!
اینم اضافه کنم که نه من، که همه، همه چیزشون بر مدار خودخواهی است و اصولا شما اگه خودت را نخوای غیرممکنه کسی دیگه را بخوای! هر آنکه و هر آنچه را هم که می خوای برای خودت می خوای! یادم نمی ره طرف باباش مرده بود، خیلی ناراحت بود، گریه می کرد، بهت زده بود، فکر می کردی باباش را دوست داشته اما، از قضا، اصلا باباهه به تخمش هم نبود! اصلا از بس جنگ اعصاب درست کرده بود باعث مرگ باباهه خود خرش بود!! این ناراحت بود که چرا باباهه زود رفت، که نموند که بیشتر به این کمک کنه، بیشتر زیرشو بگیره و رو یک پله بالاتری رهاش کنه...
زیست آدمیزاد بر مدار خودخواهی و منفعت طلبی است. اگه عاشق می شه، یک چیزی که ظاهرا مطلوب هست را برای خودش می خواد!! خودخواهی است که در عشق جلوه می کنه!! حس تملک و تمامیت خواهی است و الا هیچ نری مانع نمی شد که زن زیبا اش با بقیه هم بخوابه! خب بخوابه! مگه تمام می شه؟ چرا نمی ذاره؟ چرا غیرت را مطرح میکنه؟ چون خودخواه است! حتی معشوقش را نمی خواد، گاهی گوش تا گوش سرشو می بره، حبسش می کنه، حیات را ازش می گیره، چون می خواد فقط برای خودش باشه! فلذا کسی نیاد بگه پس همدلی چی می شه مهربانی چی می شه نمی دونم محبت سیخی چنده نه،
اینها، رنگ و لعابهایی است که به خودخواهی خودمون داده ایم، همه!
برای همه، محور و مهم، نفس شخص خودشه!
بفرمایید حالا.
رویا؟
خداشاهده تا نشنوم نظرات شما را در این باره، من یک کلام دیگه حرف نمی زنم! موافق یا مخالف، بگید نظرتون چیه.