عصر، پنج تا نون پختم
الان، تعجب کردم، فقط سه تاش تو سفره بود!
فکر می کردم با شام یک نون خورده باشم اما، اصلا حواسم نیست! همینجور می زنم بر بدن!!
تو اینستا با یک الدنگی دعوام شده. فعلا کار به فحش ناموسی کشیده. دلم می خواست قدرت اینو داشتم می کشیدمش از لونه اش بیرون و یکی دو تا تو گوشش می زدم. طرف، پیج داره، تدریس شاعری می کنه!! حالا این به کنار، گاهی از درد نبودن مطلب به شعرهایی که از خودش یا بقیه می خوند گوش می دادم. امشب می بینم یک سیگار گرفته دستش می کشه و از حافظ و وحشی و ... شعر می خونه. براش نوشتم بهتر بود سیگارتو دود می کردی بعد کلیپ ضبط می کردی که کار رسیده به اینکه به من می گه به کیرم! ازش پرسیدم مگه داری؟! فعلا منتظرم بذاره رو میز. اینکه تو وادی ادبیات باشی و بی ادبی کنی یکم سنگینه برا من والا که فرقی بین کیرش و کله اش من نمی بینم. همه اش تخمی است و غیرقابل توجه. یادمه استاد ساز داشتم، می گفت فلان جا فلان حرفی را زده بودم، بعدش یک تلفن به خونه ام شد که فلان وقت بیا فلان جا. می گفت محل ندادم، مجدد زنگ زدند و تهدید کردند. گفت ترسیدم. سر موعد رفتم و رسیده و نرسیده همینکه نوبتم شد و اومدن سراغم چنان خوابوند بیخ گوشم که هنوز صدای ونگش میاد!
این دقیقا همون کاری است که دلم می خواد با این الدنگ بکنم! منتهی،
خدا مرا دید و بهم شاخ نداد!