مرگ غولها
قطعا بخش خبیث وجود من غالب است وقتهایی که یادم میاد چطور کمپانی های بزرگی، محو و نابود شدند!
الان مشخصا یادم افتاده به کمپانی های تولید فیلمهای عکسای. فوجی و اون یکی ها که قوطی آبی داشت، کلا 36 تا فریم به آدم می داد و کلی دنگ و فنگ داشت ببری ظاهر کنه و چاپ کنه و الخ. چقدر گرون بود. خوب شد نابود شدند حرومزاده ها!
ساعت سازها البته جستند از این ماجرا و حتی من الان دلم یک ساعت می خواد! باید خودم دست به کار بشم بخرم، از اطرافیان ما کسی در حد خرید یک ساعت توان سرپا ایستادن نداره انگار! چقدر بد که آدم احاطه بشه با دستهای بسته یا کوتاه...
(سرکوفتتون زدم ها! )
آخی پریروزها تو اینستا کلیپ یک مادر بزرگ ترک را می دیدم، داشت حکایت زندگی اش را می گفت. می گفت مامانم برای شوهرم انگشتر نخرید و شوهرم خیلی دوست داشت و همیشه گلایه می کرد. خانومه می گفت اون زمان نون می پختم، دستمزدم را جمع کردم، شد چهارصد تومن. اون زمان! می گفت که چطوری از پای تنور بلند شده بچه هاشو سپرده به همسایه و رفته طلا فروشی و گرونترین انگشتر را خریده و سر راه یک کیلو پسته تازه هم خریده و شب به شوهرش کادو داده است. می گفت شوهرم چشماش درشت بود، وقتی جعبه قرمز طلا را باز کرد چشماش درشت تر شد، قشنگ می شد شکفتن صورت اون مرد را تو صورت این خانوم بعد اینهمه سال دید! میگفت بهش گفتم برات پسته هم خریدم بریز جیبت فردا می ری سر کار با دوستات بخور...
کلیپی بود بی هیچ رتوش و قطع و سناریو و داستان. واقعیتی بود که شنونده را به وجد میاورد از نابی حقیقت و راستی و سادگی و تلاش و زرنگی مثبتی که یک زن داشت.
از اجابت شدن یک خواسته مهم روانی برای یک مرد.
چقدر لذت بردم من از گوش دادن به اون داستان...