زیست رقّت انگیز
یک کلیپ دیدم، از کشوها!
کشوهایی در خانه سالمندان،
مربوط به افرادی که تازه فوت کرده بودند.
محتویات کشو، که کل زندگی و مایملک یک آدمیزاد پس از شصت هفتاد هشتاد ساااااال دوندگی بود،
منحصر می شد به تکه ای نان، گاهی یک تخم مرغ آب پز، چند حبّه قرص و یکی دو تا پماد، گاهی وازلین.
اونها که منظم تر و مقید تر یا متمول تر بودند شاید یکی دو تا شانه یا برس، بعضا با دندانه های شکسته،
یکی دو بسته شبیه دستمال مرطوب...
---------------------------------
یک استادی هم تو یک کلیپ دیگه می گفت سالهایی خواهد آمد که کسی کتابهای سعدی و حافظ را نخواهد فهمید، همچنان که کتاب های شکسپیر را امروزه مردمان همان سرزمین نمی تونند به بچه هاشون درس بدن ،چون سخت و نامفهوم شده براشون!
چه خوبه که می میره آدمیزاد...
دردناک است دیدن اینهمه خسران!
امروز اومدم می بینم همه گلدونهامو بردن گذاشتن اووون انتها.
مال بقیه را هم.
یادداشت گذاشته اند که پنجره ها را از هشت صبح تا پنج عصر ببندید آب می ریزیم نیاد تو.
برای من سنگین است که در آستانه پنجاه سالگی، جایی از خودم نداشته باشم برای زیستن!
جایی زندگی کنم که به لحاظ مساحت اندک است،
وسایلم را ناچار باشم قایم کنم چون داشتن فلان اجاق و فلان ابزار مجاز نیست تو اتاقم...
من باید یک کاری پیدا کنم و این روزمره را رها کنم. پول لازمم!
سر راه رفتم دانشکده ای که بهمون گفتند برای شستن لباسهاتون می تونید برید اونجا. یکم طول کشید تا پیدا کردم دقیقا رختشورخانه کجاست. باز هم نمی شد باید هر سری می رم به نگهبان بگم بیاد برام باز کنه درها را.
نوزده تا اسم به نگهبان داده بودند، اسامی ما بیچاره ها! می تونیم به نگهبان بگیم ما رختمون چرک است، بیاد باز کنه بریزیم تو ماشین و بشینیم تا بشوره بعد بیاریم وسط کارگاه آفتاب کنیم تا خشک بشه!
اگه بشه!!
کلم پلو پختم. بی نهایت هم خسته ام. امروز آزمایشگاه بودم همه اش. الیزابت ازم خواست جمعه برم آزمایشگاه. یکی از این جماعت ایرانی یک استادی را آورده بچرونه! نمی دونم کی است و کیو آورده و کلا هرکه هست، چرا بایدبیاد آزمایشگاه ما را ببینه! بهرحال، می رم. کمک لازم اند.