تی شرت
من پاشدم رفتم بیرون.
اول یک تی شرت خریدم!! آبی سفید همونی که سبز هندونه ای ازش خریده بودم. اینبار 15 یورو شده بود بجای 36 یورو قیمت اولیه.
تو راه برگشت، فکر می کردم که چی شد که من، بعنوان آدمی که پیر شده بود، کارم رسیده به اینکه شش تا تی شرت تو کمدم آویزون است؟!
باور کنیدیا نه من هنوز هم نمی تونم با شلوارک برم دانشگاه! مشکل درونی دارم. با همون تی شرت هم وقتی رفتم حس می کردم نگاهها عادی نیست بهم!! ماجرای تی شرت این بود که دیدم همه می پوشند، من اما آستین پیرهنمو تاب می دم بالا. فکر کردم خوب این به سنگینی شلوارک نیست چرا نمی خری تن کنی عین خلق؟
بالاخره یکبار که فروشگاه هم تخفیف زده بود، خریدم. اولین تی شرت سفید بود با عکسی مسخره پشتش. اینو تو خونه و خوابگاه تن کردم. دیدم بد نیست، رفتم مخصوصا یکی خریدم که نقش جلو اش وزین و قشنگ باشه و بزرگ هم باشه عین زیرپیرهن ولید به چشم نیاد و معلوم باشه تی شرت هست. بعد روی این تی شرت پیرهن پوشیدم و دکمه هاشو باز گذاشتم. اینم از اون تابو ها بود که می دیدم بقیه ملت پیرهن دکمه باز تن می کنند اما من همیشه تا بیخ یقه ام را بسته بودم. من سی و اندی سال تو ایران اون شکلی پیرهن تن کرده بودم و اگه حتی یک دکمه اش از پایین یا بالا یا وسط باز می موند، بعنوان یک نقص، یک بی دقتی، یک چیز منفی برام تداعی می شد و فورا می بستمش. بهرحال در شکستن تابوهای مسخره ذهنی ام من تی شرت پوشیدم زیر پرهنم. تو مدرسه پیرهنمو هم در آوردم و من بودم و تی شرت سفید با نقض روی سینه اش و شلوار جین. بعد از شاید دو سال که اونجا با پیرهن گشته بودم اینو تن کرده بودم. قشنگ یادمه جلوی در آزمایشگاه کلاودیا چطوری نگاهم کرد. انگار که یک چیزی سر جای خودش نیست نگاه کرد! و من بیشتر به لباس پوشیدن ملت دقت کردم، دیدم شاید حق داشته چون کسی سفید تن نکرده است. همه رنگی رنگی تنشون بود و کمتر جلب توجه می کرد. اینه که تی شرت سومی را به رنگ طوسی خریدم. واقعا کمتر جلب توجه کرد. وقتی والنسیا رفته بودم یک تی شرت کرمی رنگ خریدم. دیگه عادی شده بود که عین آدم، تو فصل گرم، تی شرت تن کنم. اما همچنان با شلوارک مشکل داشته و دارم.
این گذشت تا اخیرا که یک تی شرت گلبهی به 60 یورو چشمم را گرفت و شکر خدا نخریدم. بعدش این هندونه ای را به 19 یورو خریدم. اینقدر جنس عالی بود و خودش قشنگ ک امروز با اینکه فصل تی شرت داره تمام می شه رفتم یک ابی سفید هم ازش خریدم.
و اینگونه شد که من که توی مملکتم در اوج جوانی احساس پیری می کردم و این حس توی لباس پوشیدنم سرایت کرده بود، الان به پیرمردی جلف تبدیل شده ام که با موی سفید، اندام استخونی و لاغر، تی شرت تن می کنه، و اگه به همین فرمون پیش بره یحتمل تنبانک هم به پا می کنه و باهاش مدرسه می ره!
آدمها سنشون که بالا می ره مغزشون به سمت طبیعت و بشریت برگشت داره. کودک می شن کم کم. و من در سراشیب کودک شدنم...
به نظرم.
اگر زنده بمونم سالها بعد بی اینکه بدونم یا بخوام، تو خودمم می شاشم...
اون موقع که نمی دونم کسی هست پوشکم کنه یا نه...
انسان ظلوم جهول...
خدا را بخاطر این خلقت احمقانه اش نمی بخشم.