با اتوبوس اومدم از دانشگاه،
برای اینکه زمان بگذره و بین راه یکم مردمان و شهر را تماشا کنم.
کوچه ها باریک، خیابانها تنگ، ترافیک عصر، همه و همه از همه جا به چشم میومد. قبل از یک چراغ راهنمایی یک دختره به راننده اشاره کرد که در را باز کنه تا سوار بشه، راننده با دست بهش گفت که ایستگاه جلوتری می تونه سوارش کنه،
دختر جوان، با یک لگ مشکی و کفشهایی شبیه کفش رقص، شروع کرد تند تند در مسیر اتوبوس رفتن،
چیزی شبیه به دو.
از دور می تونستم دنبالش کنم،
نزدیک به سه تا خیابان را طی کردیم و یک جایی دیگه نمی شد ببینمش،
فکر کردم قهر کرده و رسیده به مقصدش.
حتی یکجا از جلوی یک ایستگاه اتوبوس رد شدیم که البته مال این خط نبود. یعنی بخاطر عملیات تعمیرات مسیر همیشگی اتوبوس طی نمی شد اصلا.
سفر ادامه داشت ،تا بالاخره برگشتیم تو مسیر همیشگی اتوبوس،
و اولین ایستگاه، فقط یک نفر منتظر ایستاده بود!
همون دختر!
سوار که شد، نه فحش داد،
نه اخم کرد،
نه ترش کرد،
نه اصلا به روی خودش آورد که همشهری، یک دکمه را می تونستی بزنی و من سه چهارتا خیابان راه نرم منتهی،
نه اعتراضی داشت،
نه انتظاری خاص...
فکر کردم این وقتی برسه خونه، بقیه ساعات روز و شبش را، با سردرد و اوقات تلخ سپری نمی کنه تا وقت خواب...