هان اومده بودم اینو بگم!!
همیشه برام سوال بود که آثار ادبی، رمان ها، داستانهای کوتاه، اینها فرق بعضی هاش با بعضی دیگه هاش چیه که یکی برنده می شه یکی دیگه یک مشت خاطره جفنگ فقط در میاد. راستش از نظر من همه اش جفنگ بودند. بخصوص اونها که از گزارش های یومیه و از یک داستان گذر لحظه ها عدول می کرد، اینهایی که از توشون جمله های قلنبه سلنبه در میومد و فراگیر می شد. من نمی فهمیدم اون سری دوم را. تااااا دیشب!
دیشب و البته شبهای قبلتر هم وقتی به کانال آوای فلسفه گوش می کردم یک جاهایی توجهم جلب می شد به این که گوینده محترم می گفت مثلا فلان رمان به خوبی اندیشه های این فیلسوف را بازتاب می ده. بعد من تازه دوزاری ام افتاد که هی وای من! اونی که اثر ارزشمندی می شه نه گزارش لحظه به لحظه مشابه وبلاگ من، که یک استخون بندی اساسی ای داره، و اون استخون را لای روزمره ها قایم می کنه. نه که کلا همه اش بی استخون و در واقع بی ارزش باشه که چی خوردم کجا ریدم. می دونید.
مثلا دیشب که درباره اگزیستانسیالیسم صحبت می کرد، یا شایدم درباره هایدگر، می گفت هایدگر معتقد است اشیا یک جوهر دارند، یک وجود! می گفت شما می رید کوه، یک درختی تو مسیرتون هست، این درخت، جوهر داره، درخت بودنش درخت هست، منتهی شما از کنارش رد می شی بی اینکه تو معادلاتت وارد بشه، بی اینکه بشینی زیرش، بشاشی پشتش، یا مسیرتو کج کنی که نخوری بهش. می گه در این حالت این درخت که جوهر داره، برای تو وجود نداره!
منتهی اگه رفتی دو دقیقه زیرسایه اش نشستی، وقتی تو معادلات تو وارد شد، از این لحظه برای تو وجود هم پیدا می کنه! بعد می گفت وجود این درخت برای هر کسی متفاوت است، مثلا برای تویی که تو سایه اش نشسته ای یک وجود داره، برای کسی که رفته پشتش شاشیده یک وجود دیگه! بعد حالا اینجا اشاره کرد به داستان شازده کوچولو نوشته ... فرانسوی. گفت جایی که روباه به مسافر کوچولو گفت این گندمزار تا قبل از این برای من وجود نداشت ،اما از وقتی با تو آشنا شدم، وضع فرق کرد! الان وقتی باد توی این گندمزار می وزه من یاد موهای طلایی تو می افتم!
دقت کردید!! کتاب داستان صرف جملات نامفهومی که نمی دونم بیا منو اهلی کن و بیا فلانت کنم نیست که اثر برتر شده است، سر اینه که نویسنده یک ایده بزرگ فلسفی را داشته نمایش می داده است! گندمزاری که جوهر داشته اما وجود نداشته و بر اثر یک ملاقات برای روباه وجود پیدا می کنه!
تو نویسنده های خودمون ماهی کوچولوی صمد بهرنگی یک همچین ماجرایی بود. آقا صمد هم یک چیزی را از زبان ماهی کوچولو به طرفداران برانداز حکومت می رسونه. این که باید حرکت کرد و ترکوند آرامشی که هست را!
فلذا، اگه چه دیر، اما خوشحال کننده هست که می فهمم الان! یعنی فهمیده ام چیه ماجرا. حالا یک روزگاری که بتونم بفهمم عکسهای شمیم چی می گن، میام براتون می گم باز! نه فقط عکسها، نقاشی ها مثلا!! تا زمانی که شما هم مثل من فکر کنید نقاشی کشیدن احمقانه ترین کار ممکن هست زمانی که می تونی سه سوته یک عکس بگیری و به هر اندازه بزرگ که دلت خواست چاپش کنی! این یعنی من و شما نقاشی را درک نکرده ایم چون اگه این بود نقاشی هم عین فیلمهای کداک دوربین عکاسی الان طومارش به هم پیچیده شده بود و تمام شده بود!! اگر هست، نشان می ده که یک چیزی توی نقاشی کردن هست که توی عکاسی کردن نیست و من، هنوز، گاوم به این ماجرا!
(شما از من بدترید! به غیر از شمیم و، اححححتمالا رضوانی جان!)