صبح،

از همون مسیری اومدم که اولین بار، وقتی رسیده بودم پورتو، ازش اومدم دانشگاه...

چه خوب که اون سختی غیرقابل باور را تونستم بذارم پشت سر...

نمی گم وحشتناک بود، اما می گم اگه تصورش کنم، اینکه تونستم از پسش بر بیام، در باور خودم نمی گنجه اصلا...

بریم کار کنیم یکم.

راستی! دو کوزه عسلی که از انبار شاهی گم شده بود را پیدا کردم!!

گفتم غیرممکنه من اونهمه عسل خورده باشم!! ایناهاشون! همینجا پشت سرم اند، تو پلاستیک آبی رنگ.