مرگ اصلی
دیروز چند دقیقه ای تو اتاق استاد بزرگمون بودم.
پیرمرد دنبال یک فایل برام می گشت.
تا سرش گرم بود تو سه تا مانیتوری که جلوی خودش کاشته، اتاقشو وارسی کردم. تمام دیوار رو به روش پر است از عکس. پروژه هاش تا بچه هاش. و یک عکسی که رنگ به رو نداشت اما این آقا با همین لباسها، اقلا با همین رنگ ها ، کنار یک زن و یک بچه نوجوان ایستاده بود...
تو کمدهای پشت سرش، یک عالمه عطر پر و خالی می شد دید
رو میز کنار دستش و زیر مانیتورها یک عالمه دوا
به رخت آویز اتاقش و کلا به هرآنچه که می شد چیزی آویخت، بندیلکهای شرکت در کنفرانسها
کتابهایی که پشت سرش تو قفسه ها بودن گم شده بود پشت آت آشغالهایی که جمع کرده بود، از انواع سنگها و لوح ها تا انواع سوغاتی ها، از جمله مجسمه ای که مصور مصری آورد برای همه مان.
یادم نیست من بهش چی دادم، فکر کنم یک جفت جام مسی دادمش. نبودشون. بهچشمم نخورد چیزی از جام ها...
آدم، انگار بی اینکه بفهمه، یک جایی تو زندگی اش، توقف می کنه دیگه...
می ایسته
نه از توی لباسهای کهنه اش رد می شه نه از قمقمه ها و باقی چیزاهی دور ریختنی.
از یک جایی تلنبار می شه همه چیز. فکر می کنی داره جمع می کنه دور نمی ریزه اما این نیست.
آدم مدام در طول زندگی اش تولید ضایعات و زباله می کنه منتهی چون عبور می کنه از توشون، خفه نمی شه. مثلا تا جوون است لباس می خره، قدیمی ها را دور می ریزه، در واقع قدیمی ها را می ذاره و می گذره و سبکبال، سراغ چیزهای تازه می ره منتهی یک جایی این آدم از توقف می ایسته ولی اون خاصیت تولید زباله اش نه. حالا متوقف شده و با همون وضعیت هی داره زباله تولید می کنه و تکون نمی خوره. عین ماری که سال به سال پوست نندازه دیگه!! در نیاد از تو ماشین و لباس و خونه و وسایلی که داره. دیدید این عکسی که پشت در ورودی کفشها را نشون می ده، کفش دختربچه ها که نوه خانواده اند، کفشهای عروس، دختر، پسر، و یک کفش که کاملا داد می زنه کفش پدر خانواده است!! تیپش، خستگی اش، جنسش، همه اش نشون می ده این کفش مال کیه.
آدم از یک جایی به بعد تو دور ریزهای خودش غرق می شه،
توقف می کنه.
گذر نمی کنه که رد بشه و سبک بشه و چیزهای نویی اطراف خودش گرد کنه.
آدمیزاد، از یک جایی به بعد، مهیا می شه برای کم کردن زحمتش از گرده کره خاک!!!!
ولی که بیست سی سال دیگه چال بشه، اما مرگش، خیلی زودتر رخ داده.
پاشید اگه چیزی نمی تونید برای خودتون بخرید، اون کهنه تر ها را دور بریزید!! پاشید! فرق نمی کنه چی، بریزید! چیزی اگه هست که دو سال است استفاده نکرده اید، اگه کاسه بشقاب است تا لباس تا مداد رنگی، هرچی، یا دست بگیرید، یا بدید به کسی که نیاز داره! سبک کنید خودتونو! پاشید!
(پولهاتونو من می تونم بگیرم. خدا شاهده فقط 68 هزار تومن پول تو حسابم دارم!)
البته یکم پیش خواهرم دارم، دیروز بهش پیام دادم برام زنجیر بخر. نمی دونم چرا تاهلم از دیروز ورقلنبیده، تو مترو، عصر، خیلی دلم می خواست حلقه دستم می بود. امروز هم دلم حلقه می خواست بازم...