آدم اینقدر زندگی اش بد باشه که میز کارش با میز ناهارخوری اش یکی باشه آخه؟!! هر بار موس روی شنزاری از آرد و خرده ریزه های غذا حرکت می کنه باید میز پاک کنم!!

آخی یادم افتاد به یکی از دانشمندان مهم تاریخ علم، یادم نیست کی، ولی این طفلک همه کارهاشو تو زندان کرد!! فکر کن آدم معروفی بود و نظریه هاش همه جا بود بعد خودشو با دست بسته از کشتی پیاده کردند که از یک زندان ببرند یک زندان دیگه!! یادم نیست کی بود دقیقا... حالا من هی غر می زنم.

(دور از جون شما، الان گفتم میز کار و میز ناهار، یادم اومد قدیم یک دوستی داشتیم با مدیر شرکتی که کار می کرد صمیمی شده بود و، جناب مدیر رو میز کار ترتیبشو می داد! اسم نمی برم ریا نشه ولی خلاصه که بهانه نباید داشت! مگه نه!؟) میز میز است دیگه! باید کار بده!! تمیز می کنی کارتو می کنی تمیز می کنی یک کار دیگه می کنی تمیز می کنی کار بعدی را می کنی و همینجور فقط باید کار بکنی!! سر میز. پشت میز! روی میز! زیرمیز! جالبه ها یک میز چقدر عمق می ده به فضا!! یک فضای خالی را قیاس بکنید با وقتی یک میز توش باشه ولو فقط چهارتا پایه داشته باشه! چیزی که هیچی نبود، یک فضا بود، خالی بود فقط، الان هویت های مجزایی مثل زیر بالا پشت لبه و خلاصه...

کاش ماها اقلا یک چهارپایه باشیم، تو فضای پیرامونمون!

و الا،

آنچنان بد زندگانی مرده به!