یک فیلمی بود، یک تیم داشتند می رفتند سرقت بانک.
قبل عملیات آرزوهاشونو می گن برای هم. یکیشون می خواد با سهمش ماشین فلان بخره، یکی ویلای فلان، یکی یک استریوی خفن...
عملیات را انجام می دن و یک نفرشون سر بقیه کلاه می ذاره و همه اموال را بالا می کشه و بقیه از قضا راهی زندان می شن!
وقتی بیرون میان، دوره میفتن که طرف را پیدا کنند،
و می کنند،
و در کمال تعجب می بینند که طرف تو آرزوهای همه اونها داره زندگی می کنه!! ماشینی که این گفته بود را خریده، ویلایی که آرزوی اون یکی بود، و حتی اون استریو را...
تو مسیر که می اومدم دلم می خواست بدوم و جیغ بکشم! شادمانی آنچه یافته ام تو تحقیقاتم!
بعد با خودم فکر می کردم که این از کجا توی تو پیدا شد! از این جلف بازی ها نمی کردی شما!! یافتی که یافتی، چته؟
یادم اومد یک همکاری داشتیم این تعریف می کرد که یک نیمه شبی که بالاخره برنامه اش رو تز فوق لیسانسش جواب داده پاشده دور اتاق دویده و فریاد زده است. البته اون به نظرم بیخود می گفت. از این هارت و پورتی ها بود که ادا در میاورد. مثلا یکجایی لابد خونده بود که ارشمیدس وقتی قانون علمی اش را کشف کرد تو حموم بود و همونجور لخت پرید تو کوچه صابون در دست فریاد زد یافتم یافتم! اینم می خواست مد روز برا خودش نوشابه باز کنه منتهی، لابد این خیال بافی اش ته ذهن من مونده که این شده است و الا، منو چه به این حرکات؟!