لحیم
مادر دوستمون فوت کرد،
صف، یک نفر رفت جلوتر...
اتفاقی خاصی نیفتاد، همینه فقط!
دود و بوی چوب و اون گرد سیاهی زغال تقریبا همه جا را گرفته است. شهر، نسبتا نارنجی است...
اولین روزی است که حلقه ام را دست کردم و اومدبیرون! از اتوبوس که پیاده شدم یک حلقه احتمال استیل دقیقا سایز حلقه خودم پیدا کردم. توش نوشته شده
cá
و یک علامت قلب.
می ریم که لحیم کاری را شروع کنیم امروز. سه تا قطعه هر کدام سه نقطه باید بسیار ظریف لحیم بشن. خانوم چی وارد تر از من بود اما دیروز که حوصله نداشت و دندونشو کشیده بود ودهنش بوی گند می داد، امروز فلان جاست، فردا لابد شلوغه... اصلا دلم نمی خواد منتظرش بشم لذا، می رم انجام می دم خودم، الان!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 12:35 توسط مسیح
|