کارهای امروز خوب پیش نرفت،

اصلا خوب نبود!

اولش که با کلی وسواس و دقت لحیم کاری کردم، منتهی فرم ارتعاش محصول به دلم ننشست. باید ساده می بود، ترکیب اقلا دو مود ارتعاشی مختلف را نشون می داد که هیچ خوشآیندم نیست. بخاطر همین تکمیلشون نکردم و دست نگه داشتم. شاید دلیلی، ایده ای، به ذهنم رسید...

بعدش تست دیروز را تکرار کردم، نتایج تکرار پذیر نبود. افتضاح بود در واقع!!!

بعدش یک سنسور به نمونه ام اضافه کردم، فاجعه شد!! هم سنسور بی کیفیت بود هم اینکه گذاشته بودمش تو مسیر دوتای قبلی، اونها را هم تحت تاثیر قرار می د اد. دیگه الانه همه را از نمونه جدا کردم که روز بعد، پس فردا شاید، از نو بسازم همه چیز را.

پاشم برم خونه. ریده شده به همه منظره و هوا. خدایی شماها چطور دود بنزین استنشاق می کنید و لاش زنده اید! اینجا دود چوب هست آدم غم به دلش می شینه.

داویده پس فردا دفاع از تز داره. من و داویده با هم شروع کردیم. من دو سال وقتم تلف شد، یک و نیم سال با استاد راهنمای اولم، نیم سال هم با خانوم چی. درست دو سال...

مهم نیست. زندگی همین بوده است.

فردا دندونپزشکی دارم، نمیام مدرسه. می مونم که بلکه از همون راه برم چکاپ. یک دندونم مشکل داشت درست از وقتی نوبت گرفتم دیگه مشکلی نداره کونی! عجیبه نه! این دکترها یادشون هم شفاست!