بود که نووشته بودم من خیلی بی شعور بودم (بیش از الانم) و فلان دوستم که الان ازدواج کرده الان بعد از سالها پرونده ای از دلخوری هاش را رو کرده ها،

دیروز یک ایمیلی داشتم ازش، یک دلخوری دیگه ای را رو کرده بود!

می گفت که یکبار یک سوال ازش پرسیده ام که انتظارش را نداشته و دلش شکسته است.

بعد خب شرح و بسط هم داد و من با اینکه یادم نمی مونه ولی یقین کردم که این دیگه سو برداشت بوده. خیلی اش ناشی از همین که سوال مزبور رو در رو نبوده است منتهی باعث شد یک خصیصه این خانوم یادم بیاد که از تو جیهات اصلی من بود برای جواب رد دادن به خواستگاری اش، اونم این بود که غرغرو بود!

وعععععه که چقدر غر می زد! اون موقع برای غرهاش دلیل هم نداشت، به حسّش و به دلش ارجاع می کرد. مثلا یادمه قرار بود برن مسافرت جنوب، فامیل داشتند، این چون دلش یک حالی بود مخالفت کرده بود. حالا دختر جوون خونه هم که باشی وقتی با چیزی مخالفت کنی قطططططططططعا عین این است که تو یک قابلمه پر از مزه و خاصیت، یک کیسه نمک بریزی! به کام همه زهر می شه!! دقیقا یادمه تو اون ماجرا هم من با بهت و حیرت نگاه می کردم که یعنی چی که یک نفر با خودخواهی تمام کل سفر یک خانواده پنج شش نفره را به خیش می بنده که چیه، دلم!!! دلم گواهی نمی ده! دلم نمی کشه!! حس خوبی ندارم!!

امان از غرغرو ها امان!

خوب کردم که به حرف دلم گوش دادم و ازدواج نکردم باهاش! کسی که تو چهار تا دیدار چهل تا آتو و گیر و بهانه برای غر بتونه جمع کنه تو یک ماه اول به اندازه تمام عمر، تکلیفتو روشن می کنه.

مرسی، عه!