من نرفتم مدرسه!

یعنی رفتم ها، منتهی انگار که واقعا کائنات یک رگ کونی بودن داره!

فقط یکی از اتوبوسها می ره دانشگاه. قبل از اینکه از اتاقم برم نیت کردم هر کدوم اول اومد سوار بشم و تکه تکه مسیر را برم.

وقتی سر ایستگاه به برنامه حرکتشون نگاه کردم، پنج تا اتوبوس درست قبل من رفته بودند!!

یکربع منتظر شدم، کسی تو افق پیدا نبود.

منم برگشتم اتاقم!

قهوه دم کردم، یک شکلات دیروز خریدم که فوق العاده بد مزه است، متاسفانه،

و نشسته ام که خونه کار کنم.

پائولا یخچال این دختر ایرانی را بغل زده گذاشته تو تراس یخ ازش جدا می کنه. واقعا چرا بعضی ها به خدمتکار نیاز دارند؟ خب درجه این بی صاحب را کم کن خودش آب بشه اقلا یکبار در هفته!

مهم نیست.

شکلات سیاه 95% کاکائو به مفت نمی ارزه! به لعنت خدا نمی ارزه! نخرید!!

هوا هوای لواط است و آش!! حبوبات پخته ندارم ولی خیس کردم. بهرحال لازم می شه...