من تنگ نظر تر از دو قشر تا الان به عمرم ندیده ام،

یکی و در راس همه، رعیّت جماعت است!

بخصوص اونها که باغ و درخت هم ندارند و رو زمین کار می کنند.

اینها از بس طبیعت سرشون خساست به خرج می ده و سرشون کونی بازی در میکنه، خساست نهادینه می شه درونشون!! نمی بینه که یک دانه افکند صد دانه برداشت ها، ولی می بینه که به چه مصیبتی یک دانه اش رفت تا رسید به محصول، این براش با ارزش می شه، و خدایی هم با ارزش هست،

بعد تنگ نظری دقیقا نتیجه این درسی است که طبیعت بهش می ده و بلایی که باهاش گاییده می شه.

اما دسته دوم،

معلم های موسیقی!

این اهل ساز هم عجیب تنگ نظرند!! یک بابایی را دنبال می کردم چندماه قبل ازش پرسیدم شهریه کلاست چند، گفت هیچی! هرکی هرچی خواست می ده! من دیگه ادامه ندادم باهاش چون دیدم این بابا بلوغش ناقص است هنوز!! این مدل قرار داد کار، تنها مدلی است که هررررررررررر دو سمت ناراضی اند تهش!! با اینحال با خودم فکر کردم چه خوب، بالاخره یک نفر اینها یکم لارج بود.

الان می بینم استوری گذاشته که آقا هرکی دو تا تصنیف تونست بزنه، معلم موسیقی نیست!

خب قرمساق! هشتاد میلیون جمعیت است، بذار حالا هشتصد نفرشو هم مبتدی ها آموزش بدند! شما برو به اون 79 میلیون بقیه درس بده! کسی که دو تا تصنیف یاد گرفته بهرحال تو ذهنش هست که توی استاد بهش گفته ای ساز را کجاش بذاره انگشتشو کجاش بکنه!! همینو به خواهرش به برادرش به دوست دخترش می گه، هم اشتباه نگفته، هم منافع دیگه ای درش نهان است! تو چته؟ توی استاد مبرّز، درت برای موسیقی مملکت می سوزه که نکنه خرابش کنیم؟ برای شاگرد خونگی فلان نوچه ات می سوزه که نکنه انگشتش کنند؟ چته؟ ول کن! برو آموزشگاهت برو کنسرتت برو سر تولیداتت چه کار داری که ما بیچاره ها چه می کنیم با هم!