نه و نیم رسیدم دانشگاه،

تو مسیر، دختری رو به روم نشسته بود که نه تا انگشتر تو دستاش بود، تازه سه تا از انگشتاش خالی بود هنوز. فقط روشون تتو کرده بود، جا به جا.

یک چیزی شبیه به تاج را هم به واسطه یک حلقه به دماغش آویخته بود. وقتی یک مسافر تازه سوار شد، گل از گلش شکفت، فکر کردم دوستش هست، یک پسر بود، با یک زنجیر کلفت یک چیزی را به کمرشه شلوارش آویخته بود و یک حلقه کلفت تو دماغش بود! اصلا با هم حرف نزدند، فقط اون سبک آرایش و حلقه تو دماغ و لاک سیاه ناخنها نشون می داد که هر دو از یک قماش اند، برای همین به هم لبخند زدند.

مترو به غایت شلوغ بود. اولی را نتونستم سوار بشم. اینجا رسم نیست کسی را هل بدی! ولو که یک دختر احمق باشه که همینکه سوار واگن می شه بی خیال پشت سر و اطرافش راه را بند بیاره چون حواسش تو گوشی وامونده اش هست!!

هوا به غایت عالی و پر انرژی است. انتظار ندارم روز پر شکوهی باشه اما. صبح، اولین بار بود که خمیرم از شدت ترش شدن فرو می ریخت و نون حجیم شد عملا یک بخشش!!

لباسمو اتو زدم، صبحانه خوردم، عدسی برداشتم برای ناهار و الان، می خوام یک تکه پا برم ازمایشگاه...

شایدم نشستم به نوشتن.

نوشتن خیلی کار می بره. دیروز متنی که هزار بار ویرایش شده بود و خانوم چی نهایی اش کرده بود، نزدیک به نه ساعت وقت گرفت که من فقط بخونم و یکی یکی تایید کنم همه تغییراتش را. فقط تاییدش نه ساعت! برای متنی که چکش خورده بود!