دیشب تو لینکدین یک یادداشتی اومد، فلان استادم بود که باهاش درس داشتم، بیست سال می شد که تو فلان موسسه آمریکا مشغول به کار است و این یادداشت سالگرد شروع به کارش بود.
از اون آدمهایی بود که وقتی دید باهاش نمی سازند و لنگ می بندند براش جمع کرد رفت! یادم افتاد این بابا یک شب اومد خوابگاه. یک اتاق مملو از دانشجو بودیم که همه ذوق زده، رفته بودیم پیشش، آدم بزرگی بود، با سواد بود.
یادم نیست جزئیات چیزی که گفت اما خوب یادمه یک چیزی می گفت نشان از بدبختی و دربه دری ای که کشیده بود تا به اون جای زندگی اش. بحث، بحث آشنای فقر بود. درسته من فقیر نبودم هیچوقت اما بهرحال با ژتون دانشجویی زندگی می کردم و اگه یک وعده اش گم می شد احتمالا خیلی باید برنامه های زندگی را بازبینی می کردم که دخل و خرجم به هم بخوره. یادمه شنیدن اون سرگذشت، خیلی دلگرمم کرد...
فقط، نمی دونم چرا هیچی نشدم!
حتی الان می بینم جواب پیام تبریکم را داده و دکتر خطابم کرده، راستش، خجالت کشیدم! دکتر کیلو چند! چرا اینجوری می کنند؟!