یک جوری عطسه می کنم که ششم وارونه می شه!

همچین تا ته نایژکهام می خاره حال میاد، یکمی هم انگار به بقیه اطراف فشار برسه تازه!

بعد نمی دونم چطوری می شه که دماغ آدم بطور شره ای آب بده! ول نمی کنه ها! یعنی خشک است، ولی شروع که می کنه بند نمیاد انگار بگی یک مثانه هم تو کاسه کله ام پیدا شده!

عواض کرونا!

امروز موقع ناهار با یک لیلا چت کردم.

صمیمی نبودیم ولی جواب سلام همو می دادیم. یکسال و اندی هست که لب و لوچه اش آویزونه و غر می زنه و خسته شده و دنیا وایسا می خوام پیاده شم می خونه. بده. آقا یا خودتو بکش یا یک کاری کن خب! یا زر نزن!

روانشناسی اسم لیلا را حسب شناختی که از یکی دو تا لیلای دیگه داشتم براش نوشتم. شاخش در اومد! تایید کرد تمامش درست است! خودمم متعجب موندم که مگه ممکنه اینهمه لیلا شبیه هم ساخته شده باشه، اونم هی یکیشون یک سمت دنیا!

ولی بهرحال، 

چکار کنیم خدایا؟ هر گهی می خوریم غیر از درس. کی می شه من متمرکز بشم رو درسم؟ باور کنید مرزهای علم را جابجا می کنم اگه متمرکز بشم! حوالی سال 2000 من از دانشگاه کناره گرفتم. بگو 2002 دیگه اصلا نرفتم دانشگاه. پارسال رو موضع قبلی ام وقتی ایده هایی می دادم، برمیگشتم سرچ می کردم دقیقا تو همون سالهای 2000 ایده سال بوده و موضوع تحقیقات! جالب بود که من بیست سال  عقب موندم با کار کردن! بیست سال تمام! 

هنوز هم ایده نویی دارم البته که کسی جرات نکرد باهام اونو کلنگ بزنه. نامردها. 

میگه وزارت فرهنگ بجای مشاوره با اینهمه روان شناس و جامعه شناس و اهل فن، با در و داف ها و جنده ها جلسه گذاشته که تبلیغ ازدواج کنند! جلسه کاری، با پلنگ ها! واقعا جامعه چطوری می تونه از این وارونه تر بشه آیا؟!