رفتم ظرف بشورم، از کنار کلی کارگاه عبور کردم!! هر یک تیمی یک سمت داره کار می کنه تا خوابگاه را بازسازی کنه. جالب ترینش شرکتی بود که ماشین های لباسشویی اش را آورده که مجدد نصب کنه. با این حساب لازم نیست دیگه عین غربتی ها رخت چرک بار کنم ببرم سر جوب بشورم، تو اون یکی دانشکده.
خوبه پاشم برم گوشت بخرم بیام شام یک غذای مقوّی بذارم. ناهار خوراک لوبیا خوردم. خوب بود اونم. برای فردا هم موند. در واقع برای یک وعده دیگه موند اما،
فردا اصلا برم مدرسه؟
نه بابا! کارم چیه که برم؟!
خونه موندن هم بده. زیان داره... بیشتر م یخورم و می خوابم و می شورم و خلاصه وقت تلف می شه...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۳ ساعت 19:20 توسط مسیح
|