میگن بچه ها یا زود زبون باز می کنند، یا زود راه می افتند! انگاری هر کدومشون زودتر باشه اون یکی دیگه می تونه با تاخیر همراه باشه. منطقی هم هست دیگه بچه برای زنده مونده یا باید پاشه خودش کارهاشو بکنه، یا زبونشو تکون بده تا بیان برسن به دادش!!

دیروز به دانیلا تکنسین آزمایشگاه تلفنی حرف زدم. به پرتغالی! خدا می دونه چه چرندی ممکنه گفته باشم یا فهمیده باشم منتهی، کار راه افتاد به هر صورت.

امروز سلسو می گه که سه روز گذشته هر روز این بدبخت میومده اتاق ما دنبال من. منم تو تمام این سالها فقط این سه روز پشت سر هم غایب بودم! فکر کن! الان داشتم چیزی که می خوام بهش بگم را سر هم می کردم، نوشتمش، گوشی را گرفتن رو نوشته ام و عجیب، تمامش درست بود!!

به نظر میاد من بعد از شش سال، کم کم کم کم می خواد زبونم باز بشه به زبان اینها!

دییییییییییییییگه مرگ ندارم!