نمک به حرام.
دیروز مامانم از یکی از فامیلهای بابام می گفت، یک زنی که من یادم میاد قیافه اش را وقتی جوون بود، به غایت گشاده رو و خندان و پر انرژی، فکر می کنم پوستی سفید و دماغی عقابی شکل. از اون زنها که بقیه رو شاخ اینها می چرخند. نه به بدجنسی ها، به بزرگی و عقل و مهر. از اونها که بقیه دوست دارند ای کاش مثل این بودند. یادمه از همون قدیم می شنیدم که مثلا می رفت خونه فک و فامیل، نه برای حرف مفت زدن، مثلا می رفتند ترشی می انداختند که یک زمستون تمام اون خانواده لطف اینو می برد سر سفره اصلا. خیلی بزرگ، اقلا تو ذهن من.
این بنده خدا منتهی بچه نداشت و لطفش شامل حال بچه های برادرش شده بود...
الان، به ایام پیری و نداری رسیده است. ظاهرا هرچه داشته اند خرج دوا درمان شوهرش و بعد خودش شده و الان، مفلس شده است و مریض. مامانم می گفت یکی فامیلهاشون رفته بهش سر بزنه، دیده طلاهاش بهش نیست. پرسیده پس طلاهات چی شدند؟ گفته فلانی، همون بچه برادره، یک روز که میاد و می بینه این حالش بد است و فکر می کنه دیگه مردنی است، پیرزن را لخت می کنه از طلا. پیرزن نمی میره به ظاهر منتهی،
کی می دونه اون زن که هنوز مشاعرش به جاست و می شناسه و رفت و آمدها را می فهمه،
کی می دونه چند بار مرد، چند بار نفرین کرد، چند بار زیست خودش را برباد رفته و بر خطا دید، وقتی کسی که عین بچه ازش مراقبت می کرد، داره گوشواره هاشو در میاره از گوشهاش...
ما شرف را قی کرده ایم!
ریدیم به اخلاق...
ما بی شرافت ها...