یک دوستی داریم، طفلک خودش مریض است،
با جمیع خانواده،
بعد حالا زارتی ننه و باباش هم مریض شده است!
می گه خیلی ستم است که آدمها به پیری بچه میارند.
می گه من الان با این حال خرابم تازه باید پاشم برم بیمارستان مراقب اونها باشم.
بعد یادش میاد که حضرات اونقدر زهوارشون در رفته بوده سالها قبل حتی، که وقتی این کار داشته، مثلا زاییده بوده، حضرات نمی تونسته اند اصلا کاری بکنند، کمک بکنند...
اینها، برای منی که دست تنها نزاییدم هم محسوس است حتی و به نظرم می رسه والدین محترم واقعا باید از بچه ها بکشند بیرون!! گه خوردن که سکس کردن که بچه درست بشه! حالا کردند، حالشو بردند، صورتحسابش هم همون چندسالی که بعد از ولادت بچه مراقبت کردند و الخ. بعدش دیکه باید این بند را برید!! نمی شه که شما سر یک سرخوشی ای لنگتو بدی بالا تازه بعدش تا ته عمرت هم بستانکار باشی که! باید جمع و جور کردن پیرمردها و پیرزنها رو دوش دولت و مراکز نگهداری سالمند باشه. اینو منی می گم که خودمم 50 سالمه ها! چرا من باید وقت و عمر یک بچه را تلف کنم بیاد بشینه هی چس چس منو گوش کنه یا ریخت کریه یک آدم پیر را ببینه. باور کنیم که پیری قشنگ نیست!! یک پوست چروک و یک مشت موی خشک و یک عالمه ارگانی که دیگه کار نمی کنه، قشنگ نیست! بچه ها هم با کمال میل حاضرند حتی نصف درآمدشونو به شما پیران جزیه و خسارت بدن که ولشون کنید!! بدن به دولت که اون حقوق بده که بیان شما را تر و خشک کنند تا بمیرید! ناجوانمردانه است؟ بچه نیارید! کدوم بچه ای اومده از شما تشکر کرده که دمتون گرم منو ساختید؟ نه آقا زندگی لطف نیست لزوما! مشقّت است! سختی است! عاقبتش که از کلّش بدتره پیری است و عجز و نیاز و ناتوانی! چه لطفی چه کشکی؟!