امروز می شد برم شنبه بازار. خرما نداشتم، میوه های محلی هم می شد بخرم. منظورم همون میوه هایی هست که همه جا هست منتهی وقتی از محل خودشون است خوشمزه ترند.

منتهی،

این رفیقمون از چندی قبل خواسته بود که همراهش برم بیمارستان آزمایش بده. گویا کولونوسکوپی می خواد بکنه. یک دوربین به ماتحت بیمار فرو می کنند که ببینند تو ماتحتش چه خبره. می گه از سن چهل و پنج سالگی هر پنج سال انجام می شه و می ره تا شصت سال ظاهرا. نمی دونم تو کون طرف دنبال چی می گردند، شاید منم باید به دکترم بگم برام بنویسه.

ظاهرا بیهوش می کنند که طرف لذت نبره، خخخخخخ! واسه همینم می گن همراه باید داشته باشه.

خدایی نمی کنه یک دختر از این چکاپ ها بره و کمک بخوادها! این نره غول می ره که بعدش اگه هوس کنه هم، آدم براش بلند نشه!

البته، آدم که دیگه کلا خوابیده. ذهنش هنوز دست و پایی می زنه و الا، خیلی از منظره هایی که تو بدن خودم می بینم، چیزهایی است زمانی تو آدمهای سن بالای فامیل دیده ام. مثلا رنگ خاصی که پوست پا پیدا می کنه، لکه هایی که رو دستها پیدا می شه، حتی فرم موهایی که روی بند انگشتها در میاد، تمایز رنگ کف پا با رویه، تمام و تمام و تمام چیزهایی است که اخیرا به چشمم میاد و یک زمانی به شدّت هم بدم میومد ازشون! فکر کن، موی سفید سینه!!

بگذریم.

چقدر گزارش نوشتن کار سختی است!! دارم شکم در میارم، یعنی داره از همیشه بزرگتر می شه، شاید از بس می شینم پشت میز.