خب، من دیشب دو تا نون پختم سه تا پیتزا!

هنوز عطر پیتزا به هوا بود و پیتزای دوم تو تنور که پیام دادم برای این یکی همسایه ای که باد به سمتش می وزید.

گفت شام خوردم.

گفتم یک قاچ!

گفت نه باد کردم.

خب، من پختم و خوردم و از خدا طلب مغفرت کردم! نمی شه زورکی چیزی بدی به مردم که. نه که نشه، اما عین اون دختره می شه که بعد به زحمت میفته که چی بذاره جاش. دیدم بهتره به آرامش مردم احترام بذارم، دیگه اصرار نکردم بهش.

واقعا زندگی کردن یک هنر است. اون روز ما 14 یورو دادیم غذای افتضاح، عصری من دلپیچه و تهوع داشتم همه اش. لابد بخاطر سردی ماهی بود البته. نمی دونم. ولی واقعا 14 یورو برای اون مزه ستم بود. دیشب خودم رفتم خرید، ده یورو خرید کردم، سه تا پیتزا و دو تا نون که پختم بماند، کلی چیزها هنوز مونده! از خمیر ریش تا بیسکویت و شکلات و فلفل های دلمه ای، همه هنوزم هست! طعم غذا، عاااالی! سلامت و سادگی اش، عااااالی!

شما هم اگه زندگی بیخ گلوتونو گرفته یکم فکر کنید چطور می شه بهترش کرد. یک گاهی باید یکم کار کرد برای بهتر شدنش. این کار هم لزوما کارمندی نیست ها!! شاید باید بری راه بری. شاید باید به گنجشکها دونه بدی. شاید باید یک کیلو آرد بخری خمیر درست کنی. یک ته دیگ عمل بیاری. یک ترشی بندازی. یک ساز بزنی. یک فیلم ببینی. بری خونه سالمندان تا بفهمی چه نعمتی در دستت هست!! بری بیمارستان. من نمی دونم، باید یک گهی بخوری، بجز نشستن و آه کشیدن!

شاید باید یک پیام احوالپرسی بدی به یک دوست قدیمی!

باور کن محبت کردن وظیفه کسی نیست و خوبه شما هم با خودت فکر کنی همیشه اون سراغ منو می گیره، یکبار هم بذار من ده دقیقه بدبختیها و ننه و بابا و افسردگی ام را کنار بذارم، بگم که منم می فهمم هنوزم که توی آآآآآآآدم، وجود هم داری!

با خودتم!