من امروز لباس شستم. هر سری دو یورو برای شستشو، دو یورو برای خشک کن.
قیمت دانشجویی است. بیرون این عددها به سه چهاربرابر می رسه.
چون خشک کن لباس را کچل می کنه من اغلب استفاده نمی کنم اما از بس دیروز مه بود و امروز سرد بود و یقین داشتم خشک نمی شن، انداختم خشک کن. یک ساعت بعد که رفتم می بینم هنوز خشک نشده اند! فکر کنم کوله ام چسبیده بوده به در اون دریچه ای که باد می زنه داخل!! آخه کوله ام را هم می شورم من!
بهرحال با اینکه به لحاظ روانی دوست داشتم پول خرج کنم، دو یورو، و مغزم راحت باشه که می تونم کمتر کار کنم و لباس آفتاب نکنم، اما مجبور شدم بیام لباس های نسبتا خشک را پهن کنم تو آفتاب!! تا همین الان هم داشتم شورت اتو می زدم و شلوار و ...
هفته قبل که ییهو قرار شد بریزند کمد ها را عوض کنند، این همسایه ام خیلی دلخور شد. اینجا نبود و دوست نداشت برن سر کمد لباسشهاش. منتهی رفته بودند. بی نهایت عصبانی بود. از جوری که در و دیوار را به هم می کوبید فهمیدم. فردا شبش باهاش پیام دادم هنوز عصبی بود. به نظرم خیلی اش بخاطر اینه که یک پلشتی هایی تو کمدهامون هست که دوست نداریم بقیه ببینند. من خودم الان می بینم چندتا لباس زیرها را صرفا بخاطر تغییر رنگ، باید بندازم. ولی دلم نمیاد!! باید یک تابی بخورم اول بجاشون بخرم، بعد بریزم بره.
کلی درباره چربی دور شکم اطلاعات کسب کردم. مبتلا شده ام. از استرس و سن و لابد تغذیه و عدم تحرک. سن را نمی شه کاری کرد، اون استرس کوفتی را نمی دونم چه کنم!! فکر کن واقعا هیچ دلیلی برای استرس ندرام یک کار فوق العاده کرده ام و همین الانه هم می تونم حتی دفاع کنم، به نظر خودم، ولی استرسش هست. البته استرس پیدا کردن کار، جابجایی و کشور به کشور شدن مجدد، و زندگی دیگه! زندگی استرس زاست!
ملات فلافل درست کردم. سبزی پلو هم دارم. برم به نظرم سبزی پلو را بخورم، آخر شب فلافل را بپزم که ناهار فردا ببرم مدرسه. فردا می خوام برم دستگاه آزمایش را راه بندازیم تا یکی از ایده های معطل مونده را به انجام برسونم. همون ایده ای که خانوم چی یکبار گفت بده اش به من، و من بهش گفتم هرکاری بکنم تو هم هستی! ایده نبود، حتی حل مساله بود! چیزی که تمام تز این بنده خدا را به خیش می کشه! قدیمها شاید دو سال قبل که هنوز اینهمه دستاورد نداشتم شنیده بودم که پشت سرم گفته بود فلانی خیلی خوب داره کار می کنه. اما خیلی وقت است از بس کم شده ایم، دیگه به گوشم نمی رسه نظر واقعی اش چیه! فکر می کنم دیگه حس یک استاد به دانشجو را نداشته باشه که ذوق کنه فلانی خوب پیش می ره. شاید حسّ یک هوو بکنه. رقیب نیستیم، اما خودش می دونه من بیش از هر کسی می دونم الانه که چه زندگی علمی بی باری داشته است!!