هفته قبل بود فکر کنم، همسایه ام را دیدم یکم صحبت کردیم.
بچه تهران است، و تو لاف زدن، رو دست آبادانی ها!
داشت میرفت خونه ببینه که دوست دخترش که داره آخر ماه از تهران میاد، برن باااااا هم زندگی کنند. همزمان، گفت که براش جور شده که شش ماه بره نروژ، دانشگاه فلان، بصورت میهمان کارش را اونجا ادامه بده. خب، هر دو اخباری بود که ته موفقیّت و کامیابی به نظر می رسید تااااا امروز که می بینم می گه بورسیه اش تمدید نشده و یحتمل دیگه پولی نداره. و چون تمدید نشده نروژ هم نمی تونه بره! اساتیدش هم محلش نمی دن، از آسمون هم سنگ باریده، خلاصه یک وضع رقّت باری ها! دقیقا مکمل حالی که هفته قبلی داشت!
طفلک!
به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری،
بسا کسا که به روز تو آرزومند است!
حکایت ماست.
با اندریا صحبت کردم، یک سال است می خواسته تزش را بده، هنوز نداده. اونم مثل من درخواست مهلت بدون شهریه کرده بود اصلا برای همین بهش پیام دادم ببینم اوضاع چطوری است، که دیدم ای بابا، ورشکسته است!
چه کنیم ای وی؟
اندکی احساس ناخوشی عجیب غریب دارم. مثل یک سرگیجه مثلا. خوب هم خوابیدم عصر، ولی خب، پیری است دیگر... فکر نکنم به عمرم وصال بده که حقوق بازنشستگی ام را بخورم!! اصلا بهم نمییییییییییدن!! کجا بیمه رد کردم که بخوام بازنشستگی بگیرم آخه؟!