کرکره ها تا باااااااااااالا،

بالاست!

پرده را کنار زده ام،

روز ابری است،

هوا سرد،

با یک خروار لباس تو اتاقم قدم می زنم بین هر چندخطی که می نویسم،

از همین الان،

دلم تنگ می شه برای اینجا!

من اینجا را دوست داشتم!

محیط به من انرژی می داد.

تصور روزهای سربی و بی پایان زمستان انگلستان،

اگر بهم کار بدن البته،

دو سال پیرم می کنه!

حتی تصورش وحشتناک است!

یعنی ممکنه بتونم سرم را بکنم توی کار و ، نفهمم روزها چطور می گذره؟!

کاش نتیجه مصاحبه منفی در آد!

من نور می خوام!

یا پول!!!

و انگلستان نه نورش نور است، نه پولش پول!