مصری داره از زنش جدا می شه.

از اول هم پیدا بود این بچه ها نمی تونند زندگی کنند. یک مدت بود صداش نمیومد و ناله نمی کرد، نگو خونه جدا گرفته اند سر و ته یک کوچه سوا زندگی می کنند!! یحتمل تا دو سه ماه دیگه هم رسما طلاق جاری بشه.

داشتم فکر می کردم این بابا تو این پنج سال خیلی بیش از من تجربه کرد!! هم مستقل زیستن را تجربه کرد، هم ازدواج را، هم طلاق را، کنار همه اش هم تحقیق کردن را. من فقط آخری را انجام دادم!! فکر کنم برنده اون بود! حتی یک مدتی علف می کشید. حشیش؟ یک مخدری، نمی دونم چی. بلد شده بود از محلی ها می خرید. عصرها می رفت کافه می نشست، برا خودش صاحب کرسی شده بود تو قهوه خونه! اما من چی؟

روم سیاه!