خیلی به خودم نهیب زدم امروز که تمرکز کنم رو تحقیق خودم، نه رو علاقه مندی ها!

یک مجموعه تست انجام دادم، لامصب برای کار خودم خیلی چرند بودند سیگنالها اما برای اون موضوعات مورد علاقه، عالی!

ظهر رفتم سر اون بخش دوم علاقه مندی ها. قالب گیری و ساخت. دو تا سوراخ یک میلیمترمربعی را نمی تونم مسدود کنم!! رزین که می ریزم از اینها فرار می کنه نامرد! کلی مجبور شدم بشورم هرچه کرده بودم را. ولی خوب داشت پیش می رفت. می شد قالب را بکوبم زمین تا حبابش ازش در بیاد! قبلا این امکان نبود. البته اونقدر زیاده روی کردم که کل چیزی که باید قالب گیری می شد هم در اومد!

:))

اینها بخشهایی هست که بعد که کار به موفقیت رسید آدم یادش هم نمیاد!! بعد با خودش می گه چرا اونهمه طول کشید!! یک قطعه فلزی هست اینو یک میلیمتر عریض تراشیده اند. نتیجه اش می شه همون روزنه ای که من نمی تونم ببندم درش را!!

امروز همه برگه زیربغل داشتند می رفتند امتحان بگیرند. خدایی آدم استاد هم که باشه، فصل امتحانات هول می کنه و به هم می ریزه. این فصل امتحان خیلی داره تو چشمم می ره. بخاطر همینم حس می کنم اون پیشنهاد کاری که براش مصاحبه دادم داره جور می شه. همیشه هرچی می خواسته بشه از قبل آثارش را تو کائنات می تونسته ام ببینم!

حالا اگه بعد جور نشد بیاید مسخره کنید با هم بخندیم :))

هفته دیگه قرار است نتیجه را بگن. فکر می کنم نفر اول نبوده ام. معمولا دو سه روز بعد نتیجه را به نفر برگزیده اعلام می کنند و دو سه روز وقت می دن که طرف قبول کنه. اگه کرد، که حدود یک هفته زمان می بره پروسه اش، بعدش به بقیه می گن که اونها قبول نشده اند.

و اگه نکرد به نفر بعدی پیشنهاد می دن.

من واقعا دوست ندارم استاد بشم! سوادش را ندارم! حوصله اش را هم ندارم. صداشو هم نداره. تاب و توان دو ساعت سر پا ایستادن را هم ندارم. تحمل یک ساعت پشت سر هم حرف زدن را هم ندارم. کنترل آدمها را هم بلد نیستم. اصلا نمی خوام آقا!! زوره؟!

ولی خب،

از کجا پس نون بخورم؟! باید یک کاری بکنم!