دوچرخه
گفتم همسایه ام یک دوچرخه بهم داد وقتی می خواست اتاقشو تحویل بده و بره یک شهر دیگه زندگی کنه؟
هفته قبل بود. دوچرخه را از یک دوستی گرفته بود که به کارش نمیومد. مدتها بود که به کار اینم نیومده بود. دیگه تصمیم گرفت بده به من. داد و رفت. هنوز 24 ساعت نشده بود که زنگ زد که اتاقشو پس می گیره و برمیگرده!
نمی پرسم چی شده. به من ربطی نداره. مشکلات آدمها خاص خودشونه. صبح بهش پیام دادم که دوچرخه ات تو تراس است بیا تا برش گردونیم تو تراس خودت، یا خودت هرموقع خواستی برش دار. دیدم خیلی مصمم گفت که لازمش نداره و برای خودم. راستش منم دوست داشتم دوچرخه داشته باشم، سال قبل رفتم که بخرم یکی، پشیمون شدم بازم. اینجا لاین دوچرخه نیست تو خیابونها و اینقدر باریک و قدیمی هستند معابر که اگه با دوچرخه بری هیچ ماشینی تخم نمی کنه ازست سبقت بگیره! هم می ترسند بزنند بهت هم نمی شه برن تو دل لاین مقابل لذا دو دقیقه نرفته باید عین ماشین سنگین تو سینه کشی کوه بکشی تو پیاده رو تا ماشینها برن ترافیک درست نکنی. راه تا دانشکده هم زیاد است و خسته می شه آدم لذا بیخیال خریدنش شدم ولی خب، داشتنش برای تفننی جابجا شدن، بد نیست.
آفتاب روز که بالا اومد رفتم سراغش یکم وارسی اش کردم و تکونش دادم از هزار جاش آب ریخت بیرون. تایرها باد نداشت. پرسیدم کجا باید بادش کنم، گفت تو پمپ بنزین! مسخره بود ولی رسم است که اینها ماشین را تو پمپ بنزینها باد می کنند و همونجا هم پول می دن و آب و شوینده و زمان بهشون فروخته می شه که ماشین را خودشون با دست بشورند.
پاشدم بعد ناهار رفتم فروشگاه ورزشی فروشی. انواع دوچرخه و لوازم جانبی اش را داشت. تلنبه از پنج یورو تا 25 یورو سایزهای مختلف وجود داشت. ظاهرا والو ها دو سایز بود و من دقت نکرده بودم لذا نخریدم و برگشتم. تو راه فیلیپو را دیدم. همون ایتالیایی نازنین. دستکش دستش کرده بود تو کوچه مقابل خونه اش آشغالها را جمع می کرد. برای مردی 60 ساله بدون فرزند با یک خانوم خارجی، تفنن روز تعطیل همینه که احساس مفید بودن بهش دست بده. گپ و گفتی کردیم و گفت که تلنبه داره و قرار شد من دوچرخه را ببرم برام باد کنه. ده دقیقه بعد که با دوچرخه برگشتم منتظرم بود با کلی اسپری و دستمال و تلنبه. برام تمیز کرد دوچرخه را، بادش کرد برام، نحوه کار دنده ها را برام توضیح داد... به زبان الکن پرتغالی البته. سخت بود. ولی جالبه که اینهمه چیز می دونه. من شست سالم بشه با این فرمون برم جلو، هیچی نمی دونم! گاو گاو...
دیگه با دوچرخه یکی دو تا خیابون بالا پایین رفتم. تعویض دنده ها و پنجره ها واقعا برام غیرعادی است و بلد نیستم هنوز. ولی خوش گذشت! دوست داشتم. یکم کوتاه است برام دوچرخه و البته زنونه هم هست، میله وسط نداره، ولی مهم نیست به طبع.
------------------------------------------------
ظهر میگو درست کردم. رفتم آشپزخونه سلیما این دختر عربه که بدم میاد ازش نشسته بود. فوری روسری اش را کشید سرش. بی نهایت زشت شده بود و غمگین بود حتی رو به گریه. تمام آشپزخونه را به گه کشیده بود. سه تا شعله گاز روشن بود رو یکی اش شبیه آبگوشت بار بود، یکی اش بیخودی روشن بود، رو یکی یک قابلمه بود که بعد فهمید یادش رفته زیرش را خاموش کنه. قابلمه تفلن اندازه جهنم خدا داغ شد، یکراست گرفت زیر آب!
بهرحال. میگو درست کردم. دویست گرم را 4 یورو می فروشند. با تخفیف شده بود دو یورو. تو پیاز و آبلیمو خوابوندم و امروز تو آرد و ادویه و تخم مرغ تابشون دادم و سرخ کردم. خوب شد. جاتون تهی.
-----------------------------------------------
اما خرابکاری ای هم داشتم. خمیر کردم. حجم بالا. منتهی تمامش با آرد کامل. یعنی آردی که خیلی هم نرم نیست و گویا گندم سبوسدار است. وقتی تمام شد فهمیدم اینو نمی تونم پهنش کنم و برای نان حجیم خوب بوده! رفتم آرد سفید خریدم زدم بهش، اما بعید است از این بشه نون لواش در آورد. کذاشته ام زیرپتو رو کیسه آب جوش که تخمیر بشه. نان به تنهایی، نماد فرهنگ یک قوم و منطقه است!
----------------------------------------------
کی و کی درس بخونم؟!