یکی از چیزهایی که منو اذیت می کنه، بی هویّتی آدمهاست!

فامیل ما یک بچه ای داره، که این بچه به مممممفت نمی ارزه!

یعنی می گن درس بخون، جونش بالا میاد، می گن کار کن، جونش بالا میاد، می گن بمیر، جونش بالا میاد! اصلا یک کثافتی است که نگو! به هیچ صراطی مستقیم نیست! بابا مامانش چقدر آدم، چقدر زحمتکش، بعد معلوم نیست این گه سگ به کی برده است! زورش می کنند به انجام کاری، جواب نمی ده. مخیّرش میذارند که بگو خودت چکار می خوای بکنی، هیچی نداره، اصلا هرچی من بگم نمی رسونه، شما فقط تصور کنید یک گه خالص! نه کم، نه زیاد!

حالا ارتباط چندانی که نداریم که کسی حرص نخوره منتهی یک گاهی یک حرکاتی ازشون سر می زنه که دیگه انگار چرب نکرده، می کنند تو ماتحت من! بچه نکّبت یک دنیا آرایش کرده بعد یک عکس دو نفره با یکی بدتر از خودش گذاشته حالا کاری هم ندارم که بچه به این سن چرا باید تو کافه عکس بذاره ولی حالا همه اینها به کنار، متن چیزی است که منو جر می ده! از این متنها که تا قبل اینکه تو رو بشناسم شاش بودم و از وقتی با تو دوست شدم گه شدم و تو چقدر خوبی و ما چقدر خوشبختیم، مثلا!

بگو آخه گووووووووووووزو! دیگه شوآف کردنت چیه؟! آخه چی داری که تو ویترین هم می ذاری گوساله؟!