دیشب تو مترو، یک ایستگاهی توقف کرد و یک گلّه، دختر پسرهای جوون وارد شدند.

یک گروه بودند. پسره یک شلوار لی گشاد پا کرده بود که هر آینه داشت می افتاد، نمی دونم به کجا بند بود که نمی افتاد. کمربند پهنش را حتی نبسته بود و دو سر کمربند آویزون بودند، هر از گاهی کناره های شلوار را می گرفت می کشید بالا یکم...

همراه با این، یک عالمه دختر هم بودند. از اینها که هر سیخ و میخی دم دستشون بوده به یک جایی از تنشون فرو کرده اند. موهاشونو کوتاه یا چتری می زنند و رنگ های عجیب می زنند به مو. مثلا کاهی با نصف کله بنفش. ابروها تیغ زده و بریده بریده، ...

بعضی هاشون نشستند. پسره یک دوربین بزرگ گردنش آویزون بود در آورد و به سمت دخترها که کنار دستش نشسته بودند تنظیم کرد و صدای شاتر تمام کوپه را پر کرد.

ردیف مقابل اینها اما، یک خانومی بود. سنی ازش گذشته بود و مچ پاش کلفت شده بود، اونم مفصل به چشماش سرمه کرده بود، چند ایستگاه قبل تر سوار شد و فوری نشست و به نظر غمگین، یا گرفتار بود اول که اومد...

مادامی که اون پسره و گروهش مشغول بودند، چهره این زن حرف می زد! تصور کنید کسی هم خنده اش بگیره، هم حسادتی نهان تو نگاهش باشه که بابا اینها که خیلی داغونند، چرا ما که جوون بودیم کسی اینجوری برای ما نکرد، هم رگه هایی از تخطئه حرکات و اون آرایشها حسهای موّاجی را تو صورتش به نمایش می ذاشت... زمان که گذشت، دیگه نه غمگین بود نه گرفتار. یک لبخند محو، مخلوط تمسخر و تعجب و حسرت و یاد ایّام و ...

ریست شد کاملا! اون خوشی لحظه انزال را تجربه کرده اید که همه حواسّتون تعطیل می شه و کلا از این د نیا می رید انگار، این خانومه هم با اون گرفتاری اولش، وقتی یکم به صحنه نگاه کرد، به نظرم دید دنیا اینهمه هم حساب کتاب نداره و، خیلی مسخره است...