خیلی عجیب بود، طعم غذا!

امروز از اول صبح پاشدم رفت فروشگاه، مرغ خریدم و مخلفات، اومدم فر توی آشپزخونه را افتتاح کردم!

بوی رنگ می دادند و یکم دود کردند ولی بهرحال، از باکرگی در اومدند.

یک مرغ باحال پختم توش. می گم عجیب، از این نظر که همه چیز را صرفا ریختم رو سر هم و یک عالمه وقت گذاشتم توی فر، و مزه اش، معرکه بود!

سینه مرغ، پیاز، فلفل دلمه ای، گوجه، سیب زمینی، فلفل تند و زردچوبه و نمک را یادم میاد. چوب دارچین هم گذاشتم کنارش البته. بعدها یکمی هم رب گوجه ریختم روش از زردی به سرخی و بلکه نارنجی رفت.

دشوار بود، هی رفتم پایین اومدم بالا! بعد برنج بردم گذاشتم دم کشید. دیگه حوصله ام نشد صبر کنم عطر برنج دربیاد. گشنه ام بود. ولی، به طرز عجیبی مزه داشت! یادم اومد دیروز موقع ناهار در سالن غذاخوری را که باز کردم بوی مرغ آب پز همه اتاق را گرفته بود. تازه این دانیلا است که به نظرم خیییلی از بقیه زن تر و کدبانو تر است و دستش به کار است! روز قبل یک دانشجویی ماکارونی داشت. خداشاهده ماکارونی را آبکش کرده بود تو ظرف گذاشته بود آورده بود. یعنی شما از مغازه بخر، بریز تو آب و در بیار! تمام!! چطور روشون می شه اینها که به اینها می گن غذا؟!

غنای فرهنگی ما واااقعا بالاست، برای همینم اینهم مورد هجوم و حمله ایم...