منسوب به آرتور شوپنهاور است که گفته،

روزی لباسی خواهی خرید که مرگ در آن اتفاق می افتد، بدون آنکه بدانی!

جاکش!

من امروز رفتم یک همزن برقی خریدم. کاش خونه داشتم، اون موقع یک چهل و هفت یورویی می خریدم، مارک بوش! اما الان که مسافرم، ارزونترین را خریدم به 13 یورو. کار هم کرد، به نظرم عالی بود!

یک قالب بزرگ نون خریدم. برای کیک. قبلا قالب دایروی داشتم که تو یخچال فضای زیادی می گرفت. الان دیگه یک قالب دراز مستطیلی برداشتم.

تخم مرغ و شیر و آرد هم خریدم و اومدم شروع کردم به پختن اولین کیک. هردمبیل زدم موادش را. جالبه وقتی آدم تازه کار است به مثقال وزن می کنه و آخرش خراب می شه، اما وقتی بلد باشه همینجوری الله بختکی می ریزه رو هم و عالی می شه! کیک منم عالی شد. یک کیک کلفت دراز! اندازه چهارتا آجر که دوتا رو هم باشه دنبال دوتای دیگه! زیاد هم شیرین نیست هرچند نیم لیوان شکر ریختم توش. برشش زدم خیلی عالی و قشنگ شد.

دستم ولی سوخت. عین احمقها سوزوندم خودمو. فکر کردم تا فر داره گرم می شه و منم مشغولم خوبه برنجمو بذارم توش تا بپزه. کیک را که گذاشتم داخل برنج را خواستم بردارم که نسوزه، دستگیره ام نازک بود. رد شد و دو تا دسته قابلمه چسبید به انگشتم. یکی از انگشتام ناقلا سوخت. الان دیگه نمی سوزه ولی، بد سوخت. ا حمقانه سوخت...

آنالیزهام تمام شد و گرافها، از یک بعد درست است از بعدی دیگه نه. خوب هم هست که خیلی خطکشی شده در نیومده از آب. دوست میدارم!

برم ظروفمو بشورم بیام جمع کنم مشقمو، فردا برم مدرسه باز...