اتوبوس، بیش از معمول توقف کرد، تا یک پرمرد مندرس به سلامت ازش پیاده شد و، فاصله گرفت.

پیرمرده، یک چتر دراز دست چپش داشت، یک عصا دست راست...

قدم که برمی داشت تقریبا به اندازه نصف طول کفش خودش جلو می رفت،

تو همون جلو رفتن هم، به یک طرف لمبور بر می داشت،

گاهی قدمهاش به اندازه طول کفش خودش می شد اما پیدا بود کنترلی نداشته تو اون قدمها،

از کم کردن سرعت و بازیابی تعادلش می شد فهمید اینو...

یکم منتظر سبز شدن چراغ عابر شد،

همینکه دید ماشینها ایستادند، راه افتاد!

می دونست چراغش سبز نشده و سعی می کرد سریع از خیابون رد بشه منتهی...

سه چهارم عرض را که تو قرمزی چراغ عابر طی کرد، دیگه نمی کشید انگار، سرعتش کم شد و یکم ایستاد، ولی باز ادامه داد.

چراغ سبز شد!

به نظرم رسید این قانون کلی ای هست که کسانی که ناتوانی هایی دارند، سنّشون بالاست، امکان جوش خوردن استخونهاشون صفر شده است، اینها انگار خیلی عجول ترند!

بارهای دیده ام همچین آهوان تیزپایی چراغ را رد می کنند!!!

کجا می خوای بری برادر؟

جهنّم، از آنچه فکر می کنی به من و شما نزدیکتر است!

بمون یکم پشت چراغ....