دختری که جلوم نشسته بود، رو در رو، انتهای اتوبوس، شبیه گلبرگی بود،
هیچ آرایش نداشت،
بد اخم بود و با خودش هم انگاری دعوا داشت!
ناخنهاشو لاک گلبهی زده بود، بر خلاف پرتغالی ها، ناخنهاش معمولی بود، کم یا زیاد نبود. شایدم کاشته بود، نمی دونم.
رونهای بلند، و در عین حال پر و جذابی داشت،
یک پالتوی ساده سیاه بلند تنش بود،
از تو خورجین زنونه ای که دنبالش بود، یک فلاسک فلزی در کرد، فکر کردم آخ جون الان بوی قهوه در میاد. منتهی،
انگار آب جوش بود فقط!
بخار می کرد،
اینم منتظر بود اتوبوس ترمز بزنه، یک جرعه بنوشه ازش...
نیم ساعت تو مسیر بودیم، هنوز به ته فلاسک نرسید، بلندش نمی کرد زیاد!
یکم اخمش باز شد بین راه منتهی،
باز هم رفت تو هم ابروهاش...
گوشواره های بدل به گوش داشت،
خیلی نچرال،
خیلی بد اخلاق،
عینهو گلبرگی خودمون...
گلبرق، به اصطلاح!
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 12:12 توسط مسیح
|