سارا، همکار خانوم چی، از پرکارها، و صد البته از بی سوادهای روزگار است! حالا یکی مثل استاد من اگه بیسواد هست یک هوشی داره، زود جمع می کنه خودشو، اون طفلک سارا از این موهبت هم محروم است!
یک مقاله ای اخیرا داده بود، همین یکی دو سال. امروز دنبال چیزی می گشتم باز کردم و خوندم یک جاهایی اش را، می بینم که وعّه! عینهو الاغ، فقط کار کرده است، بعد همه چیز جلو چشمش بوده اما نتونسته جمع کنه کار را! الان می خواستم بعنوان کسی که فهم درستی از ماجرا نداشته تو پایان نامه ام از مقاله اش چیزهایی بنویسم، پوننننننصدبار نوشتم و پاک کردم که نرم بنویسم و مهاجم نباشه لحنم!
ولی خب، ریده دیگه!
بعد اینها یک عمر هم با همین ریده مال جلو می رن ها! خدا گواه است!
واقعا دیگه وقتش شده از اینجا برم! کوچیک شده اینجا برام!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:43 توسط مسیح
|