من همیشه به این فکر می کنم که چرا مامانم الان که به سن کهولت رسیده، تنها مونده است.

بعد همیشه به این خودمو دلخوش می کنم که به زمانش که باید با بقیه فک و فامیل و دوست و اشنا مراوده می کرد گرم می گرفت سر می زد و ...، سرشو کرد تو زندگی خودش و کار به کار کسی نداشت، طبعا از معادلات زیست همه کنار گذاشته شد. اون موقع خوب بود، فارغ بود از مشکلات بقیه، اما هزینه اون راحتی خب اینه که الان سال تا سال باید دیوارهای خونه را نگاه کنه و کسی نه بهش سر بزنه نه زنگش بزنه، مثلا، جز بچه هاش.

بعد، به خودم فکر می کنم. به اینکه خب منم الان سال تا سال نه حال کسی را می پرسم از فک و فامیلم، نه دوست و آشنای صمیمی تونستم برای خودم جور کنم، نه زن و زید و بچه دارم، پس منم تنها می مونم، و گلایه ای هم نباید داشته باشم.

منتهی چون این خیلی دردناک است، هر از گاهی سعی می کنم یک ارتباط هایی با فرزندان برادر بگیرم. نه به طمع اینکه بعدها اینها بیان دور من، برای اینکه اقلا همون سالی یکبار یکی به پیامکم واکنش بده! منتهی، اصلا دنیاهای سوایی داریم از هم، هرچه من زور می زنم، نمی چسبیم به هم!

دیشب، کارم که تمام شد ساعت دو از تو تخت یک کلیپ دیدم به نظرم رسید بچه کوچیکه شاید دوست داشته باشه. براش فرستادم. خدا گواه است هنوز دو دقیقه نشده بود دیدم زر زر گوشی در اومد، نگاه می کنم می بینم لایک کرده است. حالا می دونید مشکل کجاست؟ مشکل اینه که این بچه ساعت دو نصف شب ما، که بشه پنج و نیم ایران، نباید بیدار می بود! این چکار داره می کنه دقیقا؟! چه خبره تو گوشی اش؟! چون یقین دارم اینکه بیدار باشه کتابی بخونه چمیدونم کار مفیدی بکنه، قطعا نمی کنه! تو گوشی است اما!

اون یکی، بزرگتره، یک چیزی فرستاده بود، یک واقعیتی که حس کردم باورش نداره و چون مسخره بوده فرستاده برای من. براش نوشتم میدونی درد فانتوم چیه؟ خواستم بهش بگم اینی که فرستادی چیز مسخره ای نیست و برمیگرده به یک واقعیتی تو دنیای حقیقی و کلید واژه اش اینه و اگه نمی دونی و فقط خندیدی بهش، برو سرچ کن اینو یاد بگیر. یک اسکرین هم از صفحه دکتر پیمان گرفتم مرتبط با همون ارسال کردم. و تمام اینها مرتبط با تحصیلات طرف هم هستش البته. پیام من، و قصد من این بود، و نشون می داد که من هم درد فانتوم را می دونم چیه، که به این هم فرستادم، هم اون موضوع که پیمان نوشته بود را بلدم. بعد، هنوز دو دقیقه نشده می بینم برام مفصل درد فانتوم را توضیح داده!

می دونید اشکال کار کجاست؟ این که این اصلا نفهمیده من چی دارم می گم بهش! توضیحش درباره درد درسته ها، اما این اصلا نفهمیده که من قطعا بلدم، لازم نیست شرح بده، چیز دیگه ای مد نظرم بوده...

خسته می شم. وقتی فرستنده و گیرنده ام با کسی چفت نیست، این تلاشهای بیخودی، فقط فرسوده ام می کنه...

خدا می دونه به چه روز وضعی من بمیرم!